سيد حسن مير جهانى طباطبائى

457

جنة العاصمة ( فارسي )

اين مرد - يعنى على - و اهل بيت او ، بفرست بطلب او ، پس پسر عموى عمر را كه نام او قنفذ بود گفت : اى قنفذ ! برو بنزد على و به او بگو : اجابت كن خليفهء رسول خدا را ، چند مرتبه او را فرستادند كه على بيايد و آن حضرت ابا نمود ، پس عمر غضبناك از جاى خود بلند شد و خالد بن وليد را ندا كرد با قنفذ و گفت : هيزم و آتش با خود برداشتند و رو آوردند به طرف خانهء على ، تا رسيدند به در خانه ، عمر پيش آمد و در خانه را كوبيد و فرياد كرد كه : اى پسر ابى طالب ! در را باز كن . فاطمه فرمود : اى عمر ! ما را با تو چه كار است كه نمىگذارى به مصيبت خود مشغول باشيم ؟ عمر گفت : در را باز كن و الّا خانه را بر سر شما مىسوزانم ، فاطمه گفت : اى عمر ! آيا از خداى عزّ و جل نمىترسى در خانهء من هجوم آورده‌اى ؟ پس عمر از منصرف شدن ابا كرد و آتش طلبيد و در خانه را آتش زد ، و بر در لگد زد و در را انداخت ، فاطمه پيش آمد و فرياد زد كه : اى بابا ! اى رسول خدا ! پس عمر شمشير خود را با غلاف بلند كرد و به پهلوى فاطمه زد ، فاطمه فرياد زد ، با تازيانه بر بازوى او زد ، فرياد زد و پدر خود را صدا زد . على بن ابى طالب از جاى خود جست ، و اطراف جامهء عمر را گرفت و تكان داد ، و او را بر زمين زد ، و بينى و گردن او را كوبيد ، و خواست او را بكشد ، پس سخن رسول خدا را بخاطر آورد كه او را وصيّت به صبر و طاعت فرموده بود ، پس فرمود : به حق خدائى كه محمّد را به پيغمبرى گرامى داشت اى پسر صهّاك اگر نبود كتاب خدا از پيش ، مىدانستى كه نمىتوانى داخل خانهء من شوى . پس عمر استغاثه كرد و از مردمان يارى خواست ، همه رو به خانه آوردند و جمعيّت بسيارى داخل خانه شدند ، و طنابى به گردن على انداختند كه او را از