سيد حسن مير جهانى طباطبائى
455
جنة العاصمة ( فارسي )
بذات خدا سوگند همّت بر اين گماشتم كه تو را خلع كنم و قرار دهم خلافت را در سالم غلام ابى حذيفه . پس ابو بكر فرود آمد و عمر دست او را گرفت و او را بمنزلش برد و تا سه روز در خانهء او بودند و در مسجد رسول خدا داخل نشدند ، چون روز چهارم شد خالد بن وليد با هزار مرد بنزد ايشان آمد و گفت : چرا نشستهايد ؟ بذات خدا سوگند بنى هاشم در آن - يعنى خلافت - طمع خواهند كرد . و سالم غلام ابى حذيفه هم بنزد ايشان آمد با هزار مرد ، و معاذ بن جبل هم با هزار مرد بنزد ايشان آمد ، همينطور يكىيكى آمدند تا چهار هزار نفر جمع شدند و با شمشيرهاى كشيده بيرون آمدند ، و مقدّم بر همهء ايشان عمر بن الخطّاب بود ، تا ايستادند در مسجد پيغمبر ، عمر فرياد زد كه : اى ياران على ! اگر مردى از شماها مانند روز گذشته خواست سخن بگويد هرآينه مىگيريم از او آنچه را كه چشمهاى او در آن است . پس خالد بن سعيد بن العاص برخاست و گفت : اى پسر صهّاك حبشيّه ! آيا به شمشيرهايتان ما را مىترسانيد يا به جمعيّتتان ما را به فزع مىاندازيد ؟ بذات خدا سوگند كه شمشيرهاى ما تيزتر است از شمشيرهاى شما ، و جمعيّت ما هر چند كمتر باشيم از شما بيشتر است ؛ زيرا حجّت خدا در ميان ماست . بذات خدا سوگند اگر نبود كه مىدانستم كه فرمانبردارى از امامم سزاوارتر است از شمشير كشيدن من هرآينه با شما جهاد مىكردم در راه خدا تا عذرم برداشته شود . امير مؤمنان عليه السّلام فرمود : بنشين اى خالد ، خدا مقام تو را دانست و كوشش تو را سپاس گفت ، پس خالد نشست . و سلمان فارسى برخاست و گفت : اللّه اكبر ، اللّه اكبر ، شنيدم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اگر نه دو گوش من كر شود كه مىفرمود كه : برادر و پسر عم من نشسته بود در