سيد حسن مير جهانى طباطبائى
451
جنة العاصمة ( فارسي )
پس فاطمه بيرون آمد و گفت : اى ابو بكر ! مىخواهى مرا از شوهرم بيوه كنى ؟ ! بذات خدا سوگند اگر دست از او برنداشتيد موهاى خود را پريشان مىكنم و گريبان خود را چاك مىزنم و به پروردگار خود صيحه مىزنم ، و دست حسنين را گرفت و بيرون رفت به طرف قبر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله . سلمان گفت : على عليه السّلام به من گفت : اى سلمان ! درياب دختر محمّد را ، زيرا من مىبينم كه دو طرف مدينه ميل به افتادن كرده ، بذات خدا سوگند اگر موهاى خود را پريشان كند و گريبانش را چاك نمايد و برود نزد قبر پدر خود و صيحه بزند بسوى پروردگار خود ، مهلت داده نمىشود كه مدينه با اهلش به زمين فرو مىرود . سلمان فورا دريافت فاطمه را و گفت : اى دختر محمّد ! خدا پدرت را برانگيخت كه رحمت باشد ، برگرد . فرمود : اى سلمان ! مىخواهند على را بكشند من نمىتوانم صبر كنم ، بگذار بروم نزد قبر پدرم و موهايم را پريشان كنم و گريبانم را چاك زنم و بر پروردگار خود صيحه زنم . سلمان گفت : مىترسم مدينه فرو رود ، على مرا فرستاد بسوى تو و مىفرمايد برگرد برو بخانهء خود ، از نفرين كردن صرفنظر كن . فاطمه گفت : برمىگردم و صبر مىكنم و فرمان او را مىشنوم و اطاعت مىكنم . راوى گفت : پس على را با همان جامهاى كه به خود پيچيده بود از خانه بيرون بردند ، و از طرف قبر پيغمبر عبور دادند ، و من شنيدم كه مىگفت : ( يابن أم إن القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني ) يعنى : اى پسر مادر ! اين جماعت مرا ناتوان كردند و نزديك شدند كه مرا بكشند .