سيد حسن مير جهانى طباطبائى

452

جنة العاصمة ( فارسي )

ابو بكر نشست در سقيفهء بنى ساعده و على عليه السّلام پيش آمد ، عمر به او گفت : بيعت كن . فرمود : اگر بيعت نكنم چه مىشود ؟ عمر گفت : بذات خدا سوگند اگر بيعت نكنى گردنت را مىزنم . على عليه السّلام به او گفت : در اين حال بذات خدا سوگند من بندهء خدا هستم كه كشته شدم و برادر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله . پس عمر گفت : بندهء خدا هستى كه كشته شدى امّا برادر رسول خدا نيستى ! سه مرتبه اين سخن را گفت . پس خبر به عبّاس بن عبد المطّلب رسيد ، با شتاب دوان دوان آمد و به عمر گفت : با پسر برادرم مدارا كن ، بر من است كه بيعت كند با شما ، پس عبّاس آمد و دست على را گرفت و او را به ابى بكر ماليد تا اينكه غضبناك دست از او برداشتند « 1 » . راوى گفت « 2 » : شنيدم كه در آن حال على عليه السّلام گفت : اللّه اللّه ظلم مكن در حق وصىّ او و صفىّ او - يعنى پيغمبر - و امر او را تصديق كن ، و حق را به اهل آن برگردان تا سالم بمانى ، و دنباله مطلب را نكش در گمراهى خودت كه پشيمان خواهى شد ، برگرد و مبادرت كن در توبه تا گناه تو سبك شود ، و خودت را مخصوص امرى قرار نده كه خدا آن را براى تو قرار نداده كه مىبينى و بال عمل خود را ، مدّت كمى خواهد گذشت كه از آنچه كه تو در آنى جدا خواهى شد و مىروى بسوى پروردگارت ، پس از جنايت‌هائى كه كرده‌اى از تو خواهد پرسيد و پروردگار در حق بندگان ستمكار نيست .

--> ( 1 ) تفسير عياشى ج 2 ص 66 - 68 ح 76 ؛ بحار الأنوار ج 28 ص 227 - 229 . ( 2 ) در اينجا مقدار زيادى از حديث افتاده ، به بحار الأنوار ج 28 ص 200 مراجعه شود ، و آنچه را در اين‌جا نقل نموده كلام ابى بن كعب مىباشد نه كلام حضرت على عليه السّلام .