سيد حسن مير جهانى طباطبائى

450

جنة العاصمة ( فارسي )

مىكردند ، ناگاه عمر به او گفت كه : اى مرد ! اگر على با تو بيعت نكند چيزى در دست تو نخواهد بود از خلافت ، بفرست بطلب او كه بيايد و با تو بيعت كند ، اينها كه با تو بيعت مىكنند مردمان پست نادانى هستند . پس قنفذ را بطلب آن حضرت فرستاد ، و به او گفت : برو به على بگو اجابت كن خليفهء رسول خدا را . قنفذ رفت و پيغام ابو بكر را به آن حضرت رسانيد ، و فورا برگشت و به ابى بكر گفت كه : على گفت براى تو كه : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله غير از من احدى را خليفه براى خود قرار نداده . ابو بكر گفت : برگرد بسوى او و بگو : اجابت كن خليفه را كه مردمان گرد آمده‌اند براى بيعت كردن با او ، و آنها همه مهاجرين و انصارند و قريش ، و تو مردى هستى از مسلمانان ، آنچه را كه بنفع ايشان است بنفع تو هست ، و آنچه كه بر ضرر ايشان است بر ضرر تو نيز هست . قنفذ رفت و طول نكشيد برگشت و گفت : على در جواب تو گفت كه : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به من وصيّت فرموده كه چون او را در قبرش پنهان كردم از خانهء خود بيرون نروم تا وقتى كه كتاب خدا را جمع كنم ؛ زيرا كه آنها روى شاخه‌هاى درخت خرما و شانه‌هاى شتران نوشته شده . عمر گفت : برخيزيد تا ما بنزد او رويم ، پس ابو بكر و عمر و عثمان و خالد بن وليد و مغيرة بن شعبه و ابو عبيدة بن الجراح و سالم غلام ابى حذيفه و قنفذ همه برخاستند و من هم با آنها برخاستم ، چون بدرب خانه رسيديم و فاطمه آنها را ديد ، درب خانه را بست بر روى ايشان ، و شكّى نداشت در اينكه آنها داخل خانه نخواهند شد مگر به اذن او . پس عمر با پاى خود زد و در را شكست و آن درب از سعف خرما بود ، همه داخل خانه شدند ، و على را با جامه‌اى كه به خود پيچيده بود بيرون آوردند .