سيد حسن مير جهانى طباطبائى
449
جنة العاصمة ( فارسي )
درافتادم و گفتم : آرى قبول كردم ، و راضى شدم كه هتك حرمت من بشود ، و سنّتها معطّل بماند ، و كتاب از بين برود ، و كعبه خراب شود ، و ريش من به خون سرم خضاب شود ، در حالتى كه صبركننده باشم و براى خدا صابر باشم تا بر تو وارد شوم . پس رسول خدا فاطمه و حسن و حسين را پيش خواند و آنها را هم به مصيبتها و ظلم و ستمهائى كه به ايشان وارد مىشود آگاه كرد همچنانكه امير مؤمنان را آگاه كرد ، ايشان هم مانند گفتهء امير مؤمنان جواب گفتند ، و وصيّتنامه به مهرهائى از طلائى كه آتش نديده بود مهر زده شد و به امير مؤمنان داده شد . ابو موسى عيساى ضرير گفت كه : به ابى الحسن گفتم كه : پدر و مادرم به فداى شما باد ، آيا ذكر نمىكنيد كه در وصيّت چه بود ؟ فرمود : سنّتهاى خدا و سنّتهاى فرستادهء او . پس گفتم كه : قيام و مخالفت ايشان با امير مؤمنان در كتاب وصيّت بود ؟ فرمود : آرى ، هر چيزى و هر حرفى در آن بود ، آيا نشنيدهاى گفتهء خداى عزّ و جل را كه فرموده : ما زنده مىكنيم مردگان را و مىنويسيم اثرهاى ايشان را و هر چيزى را احصا و شماره كردهايم در كتابى كه ظاهركننده است . بذات خدا سوگند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به امير مؤمنان و فاطمه عليهما السّلام گفت : آيا نفهميديد آنچه را كه از پيش به شما گفتم و پذيرفتيد ؟ گفتند : بلى با پذيرفتن آن و صبر مىكنيم به آنچه كه ما را بد آيد و به خشم آورد ما را . مبحث اول در بعضى از حوادث واقعه پس از رحلت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله در تفسير عيّاشى از عمرو بن ابى المقدام ، از پدرش ، از جدّش روايت كرده كه گفت : براى على روزى بزرگتر از دو روز نيامد : روز اول روزى بود كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله از دنيا رحلت كرد ، و روز دوم روزى بود كه من بذات خدا سوگند در سقيفه بنى ساعده نشسته بودم در طرف راست ابى بكر و مردمان با او بيعت