سيد حسن مير جهانى طباطبائى

351

جنة العاصمة ( فارسي )

مىبوسى ، تا اينكه همهء زبان خود را در دهان او مىگذارى ، گويا مىخواهى مانند عسل او را بليسى ؟ ! گفت : آرى اى عايشه ، چون سير داده شدم به آسمان ، جبرئيل مرا داخل بهشت كرد ، و از ميوه‌هاى بهشت سيبى به من خورانيد و من آن را خوردم ، نطفه‌اى شد در پشت من ، چون فرود آمدم با خديجه نزديكى كردم فاطمه از آن نطفه بوجود آمد ، و او حوريّه‌ايست به صورت انسان ، هر وقت مشتاق بهشت مىشوم او را مىبوسم . در تاريخ بغداد بدل از قول آن حضرت « إلى الجنّة » ، « إلى تلك التفّاحة » است . حديث پنجم علّامه ابو المؤيّد اخطب خوارزم متوفّاى سال 568 در كتاب مقتل الحسين بسند متّصل از عايشة روايت كرده كه گفت : كنت أرى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقبّل فاطمة ، فقلت : يا رسول اللّه ، إنّي أراك تفعل شيئا ما كنت أراك تفعله من قبل ؟ ! فقال : يا حميراء ، إنّه لمّا كان ليلة أسري بي إلى السماء ، أدخلت الجنّة ، فوقفت على شجرة من شجر الجنّة ، لم أر في الجنّة شجرة هي أحسن منها ، و لا أبيض منها ورقة ، و لا أطيب ثمرة ، فتناولت ثمرة من ثمرها ، فأكلتها فصارت نطفة في صلبي ، فلمّا هبطت إلى الأرض واقعت خديجة ، فحملت بفاطمة ، فإذا اشتقت إلى رائحة الجنّة شممت رائحة فاطمة . يا حميراء ، إن فاطمة ليست كنساء الآدميّين ، و لا تعتل كما يعتللن « 1 » . يعنى : گفت عايشه : مىديدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را كه كارى مىكرد كه پيش از آن نديده بودم آن را بكند ، مىبوسيد فاطمه را ، پس گفت : اى حميراء ! در آن شبى كه به آسمان سير داده شدم و داخل بهشت شدم ، برخوردم به درختى از درخت‌هاى بهشت كه مانند آن را

--> ( 1 ) اخطب خوارزم ، كتاب مقتل الحسين ص 63 .