سيد حسن مير جهانى طباطبائى
337
جنة العاصمة ( فارسي )
ينظر بنور اللّه تعالى « 1 » . ترجمه سلمان گفت : حديث كرد مرا عمّار و گفت : خبر مىدهم تو را به امرى عجيب . گفتم : حديث كن برايم اى عمّار . گفت : آرى ، حاضر بودم با على بن ابى طالب عليه السّلام كه وارد شد بر فاطمه ، چون فاطمه او را ديد ندا كرد كه : نزديك من بيا تا براى تو حديث كنم آنچه را كه بوده است و به آنچه كه خواهد بود و به آنچه كه نبوده است و نمىباشد تا روز قيامت . عمّار گفت : ديدم امير مؤمنان واپس برگشت ، من هم با او برگشتم ، تا اينكه بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله درآمد ، پس آن حضرت به او فرمود كه : نزديك بيا اى ابا الحسن ، على عليه السّلام بنزديك آن حضرت آمد ، چون با او در مجلس قرار گرفت به على عليه السّلام فرمود كه : آيا تو براى من حديث مىكنى يا من براى تو حديث كنم ؟ على عليه السّلام گفت : يا رسول اللّه ! حديث كردن از تو نيكوتر است . پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : گويا مىبينم كه بر فاطمه داخل شدى و او با تو اينطور و اينطور گفت و تو برگشتى . على عليه السّلام گفت : آيا فاطمه از نور ماست ؟ آن حضرت فرمود : آيا نمىدانى ؟ پس على براى شكرگذارى خداى تعالى سجده كرد . عمّار گفت : امير مؤمنان بيرون آمد و من هم با او بيرون آمدم و او بر فاطمه وارد شد و من هم با او وارد شدم ، پس فاطمه با او گفت : گويا برگشتى بنزد پدرم و به او خبر دادى آنچه را كه من گفتم برايت ؟ فرمود : همينطور بوده ، اى فاطمه .
--> ( 1 ) علّامهء مجلسى ، بحار الأنوار ج 43 ص 8 ح 11 از عيون المعجزات .