سيد حسن مير جهانى طباطبائى
335
جنة العاصمة ( فارسي )
منقبت سوم در بحار از كتاب خرائج و مناقب روايت كرده كه : إن عليّا استقرض من يهودي شعيرا ، فاسترهنه شيئا ، فدفع إليه ملاءة فاطمة رهنا ، و كان من الصوف ، فأدخلها اليهودي إلى دار و وضعها في بيت ، فلمّا كانت الليلة دخلت زوجته البيت الذي فيه الملاءة يشعل ، فرأت نورا ساطعا في البيت أضاء به كلّه ، فانصرفت إلى زوجها فأخبرته بأنّها رأت في ذلك البيت ضوء عظيما . فتعجّب اليهودي زوجها و قد نسي أن في بيته ملاءة فاطمة ، فنهض مسرعا و دخل البيت ، فإذا ضياء الملاءة ينشر شعاعها كأنّه يشتعل من بدر منير يلمع من قريب ، فتعجّب من ذلك ، فأنعم النظر في موضع الملاءة ، فعلم أن ذلك النور من ملاءة فاطمة ، فخرج اليهودي يعدو إلى أقربائه ، و زوجته تعدو إلى أقربائها ، فاجتمع ثمانون من اليهود فرأوا ذلك ، فأسلموا كلّهم « 1 » . يعنى : على عليه السّلام از شخصى يهودى قدرى جو بعنوان قرض خواست ، و او از آن حضرت بعنوان گرو خواست ، آن جناب چادر فاطمه را كه از پشم بود به او رهن داد ، و يهودى آن را در خانهء خود برد و در اطاقى گذارد ، چون شب شد زن او داخل آن اطاقى كه چادر فاطمه در آن بود شد ، نور مشتعل برافروختهاى را ديد كه همهء اطاق را روشن كرده ، بنزد شوهر خود رفت و به او خبر داد كه چنين نور بزرگى را در آنجا ديده ، شوهر يهودى او تعجّب كرد و فراموش كرده بود كه چادر فاطمه را در آنجا گذارده ، شتابان از جا برخاست و در آن اطاق داخل شد ، ديد روشنى و شعاع چادر از نزديك مانند ماه شب چهارده مىدرخشد و خانه را پر كرده ، خوب نظر كرد در آنجائى كه چادر را گذارده بود از روى تعجّب دانست كه اين نور از چادر فاطمه درخشان است ، از خانه بيرون رفت و خويشان و نزديكان خود را خبر كرد ، و زن او هم رفت و خويشان و نزديكان خود را خبر كرد ،
--> ( 1 ) علّامهء مجلسى ، بحار الأنوار ج 43 ص 30 ح 36 .