سيد حسن مير جهانى طباطبائى
334
جنة العاصمة ( فارسي )
بركت على و فاطمه ، و مؤمنين بيرون رفتند در حالى كه تعجبكننده بودند از بركت آن ظرف طعام و كسانى از مردمان كه از آن خوردند . پس ابن رواحه شعرى را از خود انشا كرد كه معناى آن اين است : پيغمبر شما بهترين همه پيغمبران است مانند سليمان است كه مورچه با او سخن مىگفت . پس پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : آيا بهتر از اين را مىشنوى ، اى پسر رواحه ! سليمان نبى بود و من از او بهترم و فخرى نيست ، مورچه با او سخن گفت ، و سنگريزهها در دست من تسبيح مىكنند ، و من بهتر از پيغمبرانم و فخرى نيست ، و برادرهاى منند همهء ايشان . پس مردى از منافقين گفت : اى محمّد ! تو مىدانى كه سنگريزه در دست تو تسبيح مىكند ؟ فرمود : بلى قسم به آن خدائى كه مرا براستى به پيغمبرى برانگيخت . اين سخن را مردى از يهود شنيد و گفت : سوگند به آن خدائى كه در كوه طور با موسى بن عمران سخن گفت سنگريزه در دست تو تسبيح نمىكند . پيغمبر فرمود : بلى ، سوگند به آن كسى كه در رفيع اعلا يعنى در عالم معراج از پشت هفتاد حجاب با من سخن گفت كه هر حجابى كلفتى آن به قدر صد سال راه است ، پس چيزى از سنگريزهها را در كف دست خود گذارد صدائى از آنها شنيده شد مانند صدائى كه در گوشها ظاهر شود هنگامى كه دو انگشت را در گوش كنند براى جلوگيرى از نشنيدن صدا ، چون مرد يهودى آن صدا را از سنگريزه شنيد گفت : اى محمّد ! بعد از ديدن چشم هيچ اثرى نمىماند ، گواهى مىدهم كه نيست خدائى مگر خداى يگانه كه هيچ شريكى و انبازى براى او نيست و تو اى محمّد رسول هستى . پس چهل نفر ديگر از منافقين ايمان آوردند ، و سى و دو نفر از آنها به نفاق خود باقى ماندند .