العلامة المجلسي

59

جلاء العيون ( فارسي )

پس مردى از قبيلهء بنى حارث براى حاجتى داخل مدينه شد ، ناگاه نظرش بر طفلى افتاد كه مانند پارهء ماه نور از او ساطع است و با جمعى از كودكان بازى مىكند ، پس نزد ايشان ايستاد در تماشاى حسن و صورت و سيرت او حيران گرديد و گفت : زهى سعادتمند كسى كه تو در ديار او باشى ، او بازى مىكرد و مىگفت : منم فرزند زمزم و صفا پسر هاشم ، همين بس است براى شرف من . پس آن مرد نزديك آمد و گفت : اى جوان چه نام دارى ؟ گفت : منم شيبه پسر هاشم پسر عبد مناف ، پدرم مرد ، عموهاى من جفا كردند ، مرا با مادر و خالوى خود در اين غربت مانده‌ايم ، تو از كجا آمده‌اى اى عم من ؟ گفت : از مكّه آمده‌ام ، گفت : چون به سلامت به مكّه برگردى و فرزندان عبد مناف را ببينى سلام من به ايشان برسان و بگو رسالتى دارم به سوى شما از طفل يتيمى كه پدرش مرده و عموهايش به او جفا كردند ، اى فرزندان عبد مناف زود فراموش كرديد وصيّت هاشم را و ضايع كرديد نسل او را ، هر نسيم كه از سوى مكّه مىوزد شميم شما را از آن مىشنوم و در آرزوى مواصلت شما شبها به روز مىآورم . آن مرد از استماع اين رسالت گريان شد ، به سرعت تمام به جانب مكّه روان شد ، چون به مجلس اولاد عبد مناف در آمد بعد از تحيّت و سلام گفت : اى اكابر و اشراف و اى فرزندان عبد مناف ! از عزّت خود غافل شده‌ايد و چراغ هدايت خود را در خانهء ديگران افروخته‌ايد ، پس پيام عبد المطلّب را به ايشان رسانيد ، ايشان گفتند : ما ندانستيم كه او به اين مرتبه رسيده است ، آن رسول گفت كه : به خدا سوگند مىخورم كه فصحا در جنب فصاحت او لالند ، و عقلا در مكالمهء او عاجزند ، خورشيد حسن و جمال است ، و نور ديدهء اهل فضل و كمال است . پس مطلّب در همان مجلس مركب طلبيد و سوار شد ، تنها عنان عزيمت به صوب مدينه معطوف گردانيد ، به سرعت تمام خود را رسانيد ، چون داخل شد شيبة الحمد را ديد كه با كودكان بازى مىكند ، پس او را به نور محمّدى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شناخت ، ديد كه سنگى عظيم برداشته است مىگويد : منم فرزند هاشم كه مشهور است به عظايم ، چون مطلّب اين سخن