العلامة المجلسي

60

جلاء العيون ( فارسي )

را شنيد ناقه را خوابانيد و گفت : نزديك من بيا اى يادگار برادر من ، پس شيبه به سوى او دويد و گفت : كيستى تو كه دلم به سوى تو مايل گرديد ، گمان مىبرم كه يكى از اعمام من تو باشى ، گفت : منم مطلّب عموى تو ، او را در بر گرفت مىبوسيد و مىگريست . پس گفت : اى نور يادگار برادر ! مىخواهى تو را به شهر پدر و عموهاى تو كه خانهء تو است ببرم ؟ گفت : بلى مىخواهم ، پس مطلّب سوار شد و شيبه را با خود سوار كرد به سوى مكّه روان شد ، پس شيبه گفت : اى عم من به سرعت برو كه مىترسم خويشان مادرم مطلع شوند و شجاعان قبيلهء اوس و خزرج با ايشان موافقت كنند و نگذارند كه مرا بيرون برى ، مطلّب گفت : اى فرزند برادر ! غم مخور كه خداى تعالى كفايت شرّ ايشان مىنمايد . چون يهودان مطّلع شدند كه شيبه با عم خود مطلّب تنها روانهء مكّه شده‌اند طمع كردند در قتل ايشان ، يكى از رؤساى يهود كه او را « وهبه » مىگفتند پسرى داشت « لاطيه » نام ، روزى لاطيه بيرون آمد كه با اطفال بازى كند ، شيبه استخوان شترى را گرفت بر سر او زد سرش را شكست و گفت : اى فرزند يهوديه اجلت نزديك شده است ، به زودى خانه‌هاى شما خراب خواهد شد ، چون اين خبر به پدر او رسيد در غايت خشمناك گرديد ، و اين كينه علاوهء كينهء قديم ايشان شد . چون اين خبر را شنيد ندا كرد در ميان يهود كه : اى گروه يهودان ! آن پسر كه از او مىترسيديد با عم خود تنها رفته است ، پس او را دريابيد و هلاك كنيد و از شرّ او ايمن گرديد ، هفتاد نفر يهود اسلحه بر خود درست كردند و از عقب ايشان روان شدند . پس در شب چون صداى سم ستوران ايشان به سمع مطلّب رسيد گفت : اى فرزند برادر ! رسيد به ما آنها كه از ايشان حذر مىكرديم ، شيبه گفت كه : اين راه را بگردان اى عم من ، مطلّب گفت : نور جبين تو راهنماى آن گمراهان خواهد شد ، به هر سو كه رويم به ما خواهند رسيد ، شيبه گفت : روى مرا بپوشان شايد كه آن نور مخفى گردد ، پس مطلّب جامه را سه ته كرد و به روى شيبه آويخت ، پس آن نور باز ساطع بود تفاوتى نكرد ، و گفت : اى فرزند برادر ! اين نور خورشيد جمال تو نور خدائى است به گل نمىتوان اندود ، كسى آن را پنهان نمىتواند نمود ، تو را شأنى بزرگ و قدر عظيم نزد حق تعالى هست ، آن خداوند