العلامة المجلسي

58

جلاء العيون ( فارسي )

از تو براى فرزندى كه او را نديدى و ميوهء او را نچيدى ؟ پس سلمى شمشير هاشم را كشيد ، شتران و اسبان او را پى كرد و قيمت همه را از مال خود تسليم كرد و با وصىّ او گفت : مطلّب را از من دعا برسان كه من بر عهد برادر تو هستم ، و مردان بعد از او بر من حرامند . چون غلامان و اموال هاشم به مكّه رسيدند زنان مكّه موها پريشان كرده گريبان دريدند ، آسمان و زمين بر ايشان گريستند ، چون وصيّتنامهء هاشم را گشودند مصيبت ايشان تازه شد ، به وصيّت او مطلّب را رئيس و پيشواى خود نمودند و علم نزار و كليدهاى كعبه و سقايت زمزم و رفادهء حاجيان حرم و كمان اسماعيل و نعلين شيث و پيراهن ابراهيم و انگشتر نوح و ساير مكارم انبياء عليهم السّلام همه را به مطلّب تسليم كردند . چون هنگام وضع حمل سلمى شد المى كه زنان را مىباشد به او نرسيد ، ناگاه صداى هاتفى شنيد كه اى زينت زنان بنى نجار پرده بر فرزند خود بياويز ، از ديدهء نظاره‌كنان او را مستور دار كه اهل جميع اقطار از او سعادتمند گردند ، چون صداى منادى را شنيد درها بست و پرده‌ها آويخت و كسى را از حال خود مطّلع نگردانيد . ناگاه ديد حجابى از نور بر او زده شد از زمين تا آسمان ، تا شياطين نزديك او نيايند ، پس شيبة الحمد متولّد شد ، و نور محمّدى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از او ساطع گرديد ، در ساعت تبسّم نمود ، و چون او را در بر گرفت موى سفيدى در سر او ديد ، بدان سبب او را « شيبة الحمد » نام كردند ، سلمى ولادت خود را پنهان كرد ، تا يك ماه كسى بر ولادت او مستحضر نشد ، بعد از يك ماه كه قبايل و زنان اقارب مطّلع شدند به تهنيت او آمدند از غرايب احوال آن مولود متعجّب شدند . چون دوماهه شد به راه افتاد ، يهودان كه او را مىديدند از اندوه و كينهء او بىتاب مىشدند زيرا كه مىدانستند آن نور كه از جبين او ساطع است نور پيغمبرى است كه ايشان را خواهد كشت و دينشان را بر طرف خواهد كرد ، چون هفت سال از عمر شريف او منقضى شد جوانى شد در نهايت قوّت و شوكت ، بارهاى گران را برمىداشت و اطفال را به دست برمىداشت بر زمين مىزد .