العلامة المجلسي

46

جلاء العيون ( فارسي )

ايستادند ، آدم گفت : پروردگارا به چه سبب ملائكه در عقب من مىايستند ؟ حق تعالى فرمود : براى آنكه نظر كنند در نور محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه در صلب تو است ، گفت : پروردگارا آن نور را در پيش روى من قرار بده تا ملائكه در برابر روى من بايستند ، پس حق تعالى نور را در پيش روى او قرار داد ، ملائكه در برابر او صف كشيدند و ايستادند . آدم از پروردگار خود سؤال كرد كه نور در جائى ظاهر شود كه آدم تواند ديد ، حق تعالى نور جناب محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در انگشت شهادت آدم ظاهر گردانيد ، و نور على را در ميانين ، و نور فاطمه را در انگشت بعد از آن ، و نور حسن را در انگشت كوچك ، و نور حسين را در انگشت مهين او ، و پيوسته اين نور از حضرت آدم عليه السّلام ساطع بود مانند آفتاب در آسمانها ، و زمين و عرش و كرسى و سراپرده‌هاى عظمت و جلال همگى از آن انوار منوّر بود و روشن گرديده بودند . هرگاه آدم مىخواست با حوّا نزديكى كند او را امر مىفرمود كه وضو بسازد و مىگفت : آن نور را خدا روزى تو خواهد كرد ، آن امانت و ميثاق خداست ، پيوسته آن نور با آدم بود تا آنكه حوّا به حضرت شيث حامله شد ، پس آن نور منتقل شد به جبين حوّا و ملائكه به نزد حوّا مىآمدند او را تهنيت مىگفتند ، چون شيث عليه السّلام متولّد شد نور محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از جبين او مشتعل گرديد ، پس جبرئيل عليه السّلام پرده در ميان او و حوّا آويخت و از ديده‌ها پنهان گرديد . چون به حدّ بلوغ رسيد آدم او را طلبيد و گفت : اى فرزند نزديك شد كه من از تو مفارقت نمايم ، نزديك من بيا كه من عهد و پيمان از تو بگيرم چنانچه حق تعالى از من گرفت ، آدم سر خود را به سوى آسمان بلند كرد ، چون خداى تعالى مراد او را مىدانست امر نمود ملائكه را كه بازايستادند از تسبيح و تقديس و بالهاى خود را بر هم پيچيدند ، و مشرف شدند ساكنان بهشت از غرفه‌هاى خود ، و ساكن شد صداى درهاى بهشت و جارى شدن نهرها و صداى برگها ، همگى گردن كشيدند براى شنيدن نداى آدم ، حق تعالى وحى نمود به او كه : اى آدم بگو آنچه خواهى ، آدم گفت : اى پروردگار هر نفس و روشنىبخش قمر و شمس مرا آفريدى به هر نحوى كه خواستى ، و به من سپردى آن نور مقدّس را كه از آن تشريفها و كرامتها ديدم ، آن نور منتقل گرديد بر فرزند من شيث ،