سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
484
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
فرزندان ايشان و اخلاق و اوصاف شايستهء آنها به ما رسيده بازگو مىنماييم . ( 1 ) چند حكايت عبد الملك مظفر بن غالب حرى به اسناد خود نقل كرده ، مىگويد : عبد اللّه بن مبارك يك سال به مكه مىرفت و يك سال به جهاد و اين كار را پنجاه سال ادامه داد ، مىگويد : سالى كه نوبت حج بود ، پانصد دينار در كيسهام گذاشتم و به جايى رفتم كه محل نگهدارى شتران در شهر كوفه بود تا شترى بخرم زنى را ديدم روى زبالهها پرهاى مرغابى مردهاى را مىكند ، نزديك وى رفتم و گفتم : چرا اين كار را مىكنى ؟ گفت : عبد اللّه از چيزى كه به تو ربطى ندارد ، مپرس ! مىگويد : از سخن آن زن چيزى بر خاطرم آمد پس اصرار كردم تا بگويد ، گفت : عبد اللّه تو مرا مجبور كردى تا رازم را براى تو افشا كنم در حالى كه من يك زن علويه هستم و چهار دختر يتيم دارم و اندك زمانى نيست كه پدرشان از دنيا رفته و ما چهار روز است كه چيزى نخوردهايم و أكل ميته بر ما رواست اين بود كه مرغابى ( مرده ) را برداشتم تا آماده كنم و براى دخترانم ببرم و آن را بخوريم ، ( 2 ) با خودم گفتم : واى بر تو اى ابن مبارك ! چرا از اين زن غافلى ، گفتم : دامنت را بگير ! او دامنش را گشود و من آن پانصد دينار را به دامن چادرش ريختم و او چون به جلو نگاه مىكرد به من توجه نكرد ، عبد اللّه مىگويد : من به منزل رفتم و خداوند هواى مكه را آن سال از دلم بيرون كرد ، سپس راهى ديار خودم شدم و ماندم تا مردم به مكه رفتند و برگشتند و من به استقبال همسايهها و دوستانم كه مراجعت مىكردند بيرون شدم ، به هر كسى كه مىگفتم : خداوند حجّت را قبول و سعيت را مشكور گرداند ، مىگفت : از تو هم قبول باشد مگر ما با هم در فلان جا نبوديم و افراد زيادى اين سخن را گفتند آن شب من در اين انديشه بودم كه رسول خدا ( ص ) را در خواب ديدم فرمود : عبد اللّه تعجّب مكن چون تو به فرياد ستمديدهاى از فرزندان من رسيدى من از خداوند درخواست كردم كه فرشتهاى را به شكل تو بيافريند و او از طرف تو همهساله تا روز قيامت حج به جا مىآورد ، چه بخواهى حج به روى يا نخواهى ! ( 3 ) اين داستان را از طريق ديگرى نيز براى ما نقل كردهاند به اين ترتيب كه فرزند كوچك ابن مبارك وارد خانهء يكى از سادات شد ، ديد كه آنها گوشت مىخورند و به او تعارف