سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
485
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
نكردند ، وى نزد ( پدرش ) ابن مبارك آمد در حالى كه مىگريست ، پدر از حال وى پرسيد ، گفت : به خانهء فلانى رفتم و آنها پختنيى مىخوردند و به من ندادند ، و آنها همسايهء يكديگر بودند ، عبد اللّه به همسايه پيغام داد و آنها را سرزنش كرد ، پيرزن همسايه به او پيغام داد كه ما را مجبور كردى تا پرده از راز زندگيمان برداريم ، آرى صاحب منزل مدتى است از دنيا رفته و چند كودك بىسرپرست به جا گذاشته است و همهء ما پنج روز بود كه هيچ غذايى نخورده بوديم اين بود كه من بر سر زبالهها رفتم و مرغابى مردهاى را ديدم و برداشتم و آوردم و طبخ كردم و در آن ميان كه ما غذا مىخورديم پسرت وارد شد ، ديديم كه روا نيست از اين غذا به او بخورانيم در حالى كه او تصوّر مىكرد غذاى حلالى است و مىتواند بخورد ! ابن مبارك با شنيدن اين مطلب اشك در چشمش جارى شد و پانصد دينار را براى آنها فرستاد و آن سال به حج نرفت و آن خواب را ديد . ( 1 ) داستان ديگر ابو محمد عبد الوهاب مقرى نقل كرده ، مىگويد : همسايهام گفت من رفيقى داشتم از اولاد حسين ( ع ) كه تنگدست بود و من به او كمك مىكردم ، تا اين كه سالى به مكه رفت و برگشت و ثروتمند شد ، علت را از او پرسيدم گفت : امسال كه به مكه رفتم با تنگدستىاى كه داشتم همين گونه مىرفتم و سه روز هيچ غذايى نداشتم كه بخورم ناگاه قطعهء چرمى به پايم اصابت كرد نگاه كردم ديدم هميانى است ، برداشتم و باز كردم ديدم هزار دينار در آن است با خود گفتم : تصرف كن و غذا بخر و هر چه مىخواهى خرج كن ! مىگويد : باز با خود گفتم ، نه به خدا قسم تا معلوم نشود كه اين پولها از كيست نبايد به آن دست بزنم ( 2 ) ناگاه صداى كسى را شنيدم كه مىگويد : چه كسى هميانى پيدا كرده است ؟ رفتم به صاحب هميان گفتم : اگر كسى او را پيدا كرده باشد چه مىدهى ؟ گفت : هيچ چيز ! گفتم : صد دينار ؟ گفت : نه ، گفتم : يك دينار ؟ گفت : نه يك دينار هم نمىدهم ، هميان را جلوش انداختم ، نگاهى به من كرد و گفت : اهل كجايى ؟ گفتم : اهل بغداد ، گفت : در بغداد چهكارهاى ، گفتم : كارى ندارم و من از ساداتم ، گفت : از اولاد چه كسى هستى ؟ گفتم : از اولاد حسين ( ع ) گفت : چه كسى تو را مىشناسد ؟ گفتم : حاجيان مرا مىشناسند پس گروهى از حاجيان آمدند و مرا معرفى كردند ،