محمد ابراهيم آيتى

678

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

ديگرى باقى مانده است ؟ گفتند : آرى ، غلامى كه از همهء ما كم‌سن‌وسالتر است و او را بر سر باروبنهء خود نهاده‌ايم ، فرمود : او را نزد ما فرستيد ، غلام آمد و گفت : من مردى از فرزندان آن جماعتم كه در همين نزديكى نزد تو آمدند و حوائج آنان بر آوردى ، اكنون حاجت مرا نيز برآور ، فرمود : چه حاجت دارى ؟ گفت : از خداوند بخواه مرا بيامرزد و بر من رحمت آورد و بىنيازى مرا در دلم قرار دهد ، رسول خدا همين دعا در حقّ او بكرد ، و بعد دستور داد همانند همان كه به مردى از اصحاب مىدهند به او دهند ، سپس بازگشتند ، سال دهم كه رسول خدا آنان را در منى بديد از حال غلام جويا شد ، گفتند : هيچ كس را قانع‌تر از او نسبت به آنچه خداوند به او روزى كرده است نديده‌ايم ، فرمود : اميدوارم همهء ما با خاطرى جمع روزگار بسپريم [ 1 ] . 31 - وفد خولان [ 2 ] نقل كرده‌اند كه : در شعبان سال دهم ده نفر از مردم خولان نزد رسول خدا آمدند و گفتند : اى رسول خدا ! ما به خداوند ايمان آورده و فرستادهء او را هم تصديق مىكنيم ، ساير مردم قوم ما هم در زير سلطهء ما قرار دارند ، براى آمدن نزد تو رنج سفر هموار كرده ، و پست و بلنديهاى بسيارى زير پا نهاده‌ايم ، رسول خدا به آنان وعدهء ثواب داد و سپس از وضع عمّ أنس [ 3 ] جويا شد ، گفتند : بد است ، خداوند او را به آنچه تو آورده‌اى تبديل فرمود ، براى او تنها برخى از پيرمردان و پيرزنان باقى مانده‌اند ، اگر برگرديم او را درهم مىشكنيم ، چه ما از ناحيهء او گول خورده و در فتنه افتاده‌ايم . مردم وفد در مدينه قرآن و سنّت آموختند و چون بازگشتند بت را در هم شكستند و به حلال و حرام خدا گردن نهادند [ 4 ] .

--> [ 1 ] - طبقات ج 1 ، ص 322 . سيرهء حلبيه ج 3 ، ص 230 . [ 2 ] - قبيله‌اى است از يمن ( سيرهء حلبيه ج 3 ، ص 236 ) . [ 3 ] - بت قبيلهء خولان ( طبقات ابن سعد ج 1 ، ص 324 ) . [ 4 ] - طبقات ج 1 ، ص 324 . البداية و النهايه ج 5 ، ص 93 . سيرهء حلبيه ج 3 ، ص 236 .