محمد ابراهيم آيتى
653
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
8 - وفد محارب اين وفد كه ده مرد بودند ، در سال دهم در حجّة الوداع نزد رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - رسيدند و در سراى رمله : دختر حارث منزل داده شدند ، و بلال براى ايشان روز و شب غذا مىبرد ، و اسلام آوردند و گفتند : اسلام « بنى محارب » در عهدهء ما . و در آن موسمها رسول خدا را دشمنى سرسختتر از آنان نبود . در ميان اين وفد ، مردى از همان دشمنان سرسخت بود كه چون رسول خدا او را شناخت ، گفت : شكر خدا را كه مرا زنده داشت تا به تو ايمان آورم . رسول خدا گفت : « اين دلها در دست خدا است . » رسول خدا آنان را نيز جائزه داد و بازگشتند [ 1 ] . 9 - وفد سعد بن بكر قبيلهء « سعد بن بكر » در رجب سال پنجم هجرت ، « ضمام بن ثعلبه » را نزد رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فرستادند و او هم به مدينه آمد و شتر خود را بر در مسجد دستبند زد ، و سپس به مسجد درآمد در حالى كه رسول خدا در ميان اصحاب نشسته بود - ضمام مردى دلير بود و دو گيسوى بافته داشت - پس چون نزديك رسول خدا و اصحاب رسيد ايستاد و گفت : كداميك از شما پسر « عبد المطّلب » است ؟ رسول خدا گفت : منم پسر « عبد المطّلب » . گفت : « محمّد » ؟ . گفت : آرى . گفت : اى پسر « عبد المطّلب » ! من از تو سؤال مىكنم و در سؤالات خود درشتى خواهم كرد ، مبادا از اين جهت رنجشى پيدا كنى . رسول خدا گفت : رنجشى پيدا نخواهم كرد ، هر چه به نظرت مىرسد بپرس . گفت : تو را به خداى تو و خداى پيشينيان و خداى پسينيان قسم مىدهم : آيا خدا تو را به پيامبرى بر ما فرستاده است ؟ رسول خدا گفت : به خدا كه چنين است . گفت : بازهم تو را به خداى تو و خداى گذشتگان و خداى آيندگان قسم مىدهم : آيا خدا تو را فرموده است كه : ما را بفرمايى كه : او را به تنهايى پرستش كنيم ، و چيزى را شريك وى
--> [ 1 ] - طبقات ، ج 1 ، ص 299 . م .