محمد ابراهيم آيتى
557
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
بدين جهت بر استر سفيد رسول خدا سوار شدم و گفتم : شايد به هيزمكشى يا شيرفروشى ، يا هر كه باشد برخورم و با وى پيغام دهم و مردم مكّه را با خبر سازم ، تا هر چه زودتر برسند و پيش از رسيدن رسول خدا به مكّه از وى امان بگيرند ، در همين فكر بودم كه صداى صحبت كردن « أبو سفيان » و « بديل بن ورقاء خزاعى » را شنيدم كه « أبو سفيان » مىگفت : هرگز مانند امشب چنين آتش و چنين سپاهى نديده بودم . و « بديل » به او جواب مىداد كه : اينان « خزاعه » اند كه جنگ آنان را به جوش و خروش آورده است . « أبو سفيان » گفت : « خزاعه » ناچيزتر از آنند كه چنين آتش و سپاهى به راه اندازند . « عبّاس » مىگويد : صداى « أبو سفيان » را شناختم و او را صدا زدم ، چون مرا شناخت گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، چه خبر است ؟ گفتم : رسول خدا است كه با اين سپاه آمده است واى بر قريش . گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، چه چارهاى مىشود كرد ؟ گفتم : همين قدر مىدانم كه اگر بر تو ظفر يابد گردنت را خواهد زد . بيا به دنبال من بر همين استر سوار شو تا تو را نزد رسول خدا برم و براى تو از وى امان بگيرم . « حكيم » و « بديل » بازگشتند و « أبو سفيان » به دنبال عبّاس سوار شد و چون بر آتشهاى مسلمانان عبور مىكرد ، مىپرسيدند : اين كيست ؟ و چون استر رسول خدا را مىديدند ، و عموى او را مىشناختند كارى نداشتند . يكى از صحابه « أبو سفيان » را شناخت و در مقام كشتن او برآمد ، امّا « عبّاس » با شتاب « أبو سفيان » را نزد رسول خدا برد و گفت : من او را امان دادهام و سپس مأمور شد كه او را در خيمهء خود تا صبح نگهدارى كند ، و صبح ديگر بار او را نزد رسول خدا بياورد . بامداد فردا « عبّاس » ، « أبو سفيان » را آورد ، رسول خدا به او گفت : هنوز ندانستهاى كه معبودى جز خداى يگانه نيست ؟ گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، چقدر حليم و كريم و خويش دوستى ! راستى اگر جز خدا خدائى بود ، بايد به داد من مىرسيد . سپس رسول خدا گفت : هنوز مرا پيامبر خدا نمىدانى ؟ بازگفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، چقدر حليم و كريم و خويشپرورى ! در اين مطلب هنوز ترديدى باقى است .