محمد ابراهيم آيتى

556

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

كرده بودند ، در « نيق العقاب » در ميان مكّه و مدينه نزد رسول خدا آمدند و بار خواستند تا شرفياب شوند ، و « أمّ سلمه » هم دربارهء ايشان شفاعت كرد ، و گفت : يكى عموزاده‌ات و ديگرى عمه‌زاده‌ات و برادر زنت مىباشند ، رسول خدا گفت : مرا حاجتى به اين عموزاده و عمّه زاده نيست ، عموزادهء من آبروى مرا ريخت ، و عمه‌زاده‌ام و برادر زنم هم در مكّه به من چنين و چنان مىگفت [ 1 ] . « أبو سفيان » و « عبد اللّه » از آنچه « أمّ سلمه » گفت ، و از پاسخى كه رسول - خدا داد خبر يافتند . « أبو سفيان » كه پسركى از خود همراه داشت گفت : به خدا قسم كه : اگر مرا نپذيرد دست اين پسرم را خواهم گرفت و سر گردان از اينجا به آنجا خواهم رفت تا من و او هر دو از گرسنگى و تشنگى جان دهيم . رسول خدا از گفتهء وى خبر يافت ، و او را براى آن دو رقّت گرفت و آن دو را بار داد تا نزد وى شرفياب شدند و اسلام آوردند . « أبو سفيان » را در معذرت خواهى از رسول خدا اشعارى است كه ابن اسحاق نقل مىكند [ 2 ] . اسلام أبو سفيان أموى نوشته‌اند كه : رسول خدا در « مرّ الظهران » فرمود تا : شبانه ده هزار جا آتش افروختند . در همين موقع جاسوسان « قريش » يعنى : « أبو سفيان بن حرب » و « حكيم بن حزام » و نيز « بديل بن ورقاء » از مكّه بيرون آمدند تا اگر رسول خدا آهنگ مكّه كرده است پيش از رسيدن به شهر از وى براى اهالى امان بگيرند . « عبّاس بن عبد المطّلب » مىگويد : در « مرّ الظهران » با خود گفتم كه : اگر رسول خدا پيش از آن كه رجال « قريش » برسند و تسليم شوند و از وى امان بگيرند ، وارد مكّه شود و آن را با قهر و غلبه فتح كند ، « قريش » براى هميشه هلاك شده‌اند .

--> [ 1 ] - سيرهء ابن هشام ، ج 4 ، ص 42 - 43 . [ 2 ] - سيرهء ابن هشام ، ج 43 ، ص 43 ، چاپ مصطفى الحلبى ، 1355 ه . م .