محمد ابراهيم آيتى

491

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

سپس فرستادهء « خسرو » نزد وى بازگشت و آنچه را ديده و شنيده بود براى وى نقل كرد . هر چند ظاهر اين دو نقل با هم مخالف است ، ولى مىتوان بين آنها جمع كرد به آنچه از تاريخ بغداد نقل شده است كه : پس از آن كه « خسرو » نامه را پاره كرد ، « عبد اللّه بن حذافه » سخنان درشت و ناهموار به او گفت و « خسرو » پاره‌هائى از حرير به رسول خدا هديّه كرد . در مسند احمد نيز نقل شده است كه : « خسرو » هديّه‌اى به رسول خدا تقديم داشت و رسول خدا هم آن را پذيرفت [ 1 ] . گستاخى خسرو پرويز در كتاب طبقات مىنويسد [ 2 ] : چون رسول خدا خبر يافت كه « خسرو » نامه‌اش را پاره كرده است گفت : خدايا پادشاهيش را پاره پاره ساز و « خسرو » به « باذان » عامل خود در يمن نوشت كه : از طرف خود دو مرد دلير نزد اين مردى كه در حجاز است بفرست تا خبر وى را براى من بياورند ( در پاره‌اى مآخذ [ 3 ] : تا او را نزد من بياورند ) « باذان » قهرمان خود را با مردى ديگر فرستاد و همراه آن دو ، نامه‌اى هم نوشت تا به مدينه آمدند و نامهء « باذان » را به رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - دادند . رسول خدا لبخند زد ، و آن دو را در حالى كه به لرزه افتاده بودند به اسلام دعوت كرد و گفت : امروز برويد و فردا نزد من بياييد تا تصميم خود را به شما بگويم . فردا كه آمدند ، به آن دو گفت : به امير خود ( باذان ) بگوييد كه : پروردگار من ديشب هفت ساعت از شب گذشته ( شب سه - شنبه دهم ماه جمادى الأولى سال هفتم هجرت ) شيرويه پسر خسرو را بر وى مسلّط ساخت و او را كشت .

--> [ 1 ] - ج 1 ، ص 96 و 145 ، چاپ بيروت ، 1389 ه . م . [ 2 ] - ج 1 ، ص 260 ، چاپ بيروت ، سال 1380 . م . [ 3 ] - انسان العيون ( ج 3 ، ص 247 . م . ) . سيرهء زينى دحلان ( حاشيهء انسان العيون ، ج 3 ، ص 63 . م . ) ، كامل ( ج 2 ، ص 213 . م . ) و برخى مآخذ ديگر .