محمد ابراهيم آيتى

484

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

غالب شوند ، پاى پياده به زيارت بيت المقدس مشرّف شود و در اين موقع ( يعنى : اوائل سال هفتم هجرت ) به وفاى نذر خود پياده رهسپار بود و حاكم بصرى در حمص نامه را به او رساند . قيصر نامه را خواند و سپس بزرگان روم را فرا خواند و از حقّانيت رسول خدا و راستى دعوتش سخن راند و روميان را به قبول اسلام تشويق و ترغيب كرد امّا ناگهان با مخالفت شديد و غوغاى عجيب مردم رو به رو شد و براى آرام كردنشان گفت : من هم نظرى جز امتحان كردن شما نداشتم و فقط مىخواستم بدين وسيله بدانم تا چه اندازه در دين خود پايدار و استوار هستيد . آنگاه نامه‌اى براى رسول خدا فرستاد كه ترجمه‌اش در اين حدود است : « نامه‌اى است براى أحمد : رسول خدا ، همان كس كه عيسى به دو بشارت داده است ، از قيصر : شاه روم : هم نامه و هم فرستاده‌ات نزد من رسيد و به راستى گواهى مىدهم كه : خدا تو را به رسالت فرستاده است ، نام و ذكر تو را در انجيل كه به دست ما است مىبينم ، عيسى بن مريم ما را به رسيدن تو بشارت داده است ، من هم ملّت روم را دعوت كردم تا به تو ايمان آورند و مسلمان شوند ، اما زير بار نرفتند و اسلام نياوردند با آن كه اگر فرمان مرا برده بودند براى ايشان بهتر بود ، و اكنون دوست دارم و آرزو مىكنم كه نزد تو خدمتگزار مىبودم و پاهاى تو را مىشستم » . در كتاب انسان العيون و سيرهء نبويّه ، كيفيّت مسافرت دحيه به اين صورت نقل شده است : به روايتى : رسول خدا دحيه را فرمود كه : نامه را به حاكم بصرى يعنى : حارث : پادشاه غسّان بدهد تا آن را به قيصر برساند ، امّا چون دحيه نزد حارث رسيد ، عدىّ بن حاتم را ( كه بعدها اسلام آورد ) همراه وى فرستاد تا او را به حضور قيصر برساند ، عدىّ دحيه را نزد قيصر برد ، و روميان به دحيه گفتند ، هرگاه امپراطور را ديدى براى وى سجده كن و سر بر مدار تا تو را بار دهد . دحيه گفت : هرگز چنين كارى نمىكنم ، و جز براى خدا سجده نخواهم كرد ، گفتند : در اين صورت نامه‌ات را نخواهد گرفت . پس مردى از روميان به وى گفت : من تو را به كارى دلالت