محمد ابراهيم آيتى

443

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

كه : مىخواهى پدرم را به كيفر آنچه گفته است بكشى ، اگر ناچار اين كار شدنى است ، مرا بفرما تا : خود او را بكشم و سرش را نزد تو آورم ، به خدا قسم : قبيلهء « خزرج » مىدانند كه در ميان آن قبيله مردى نيكوكارتر از من نسبت به پدرش نبوده است ، امّا مىترسم كه ديگرى را مأمور كشتن وى فرمائى و نتوانم كشندهء پدرم را ببينم كه در ميان مردم راه مىرود و او را بكشم و در نتيجه مردى با ايمان را به جاى كافرى كشته باشم و به كيفر اين گناه به دوزخ روم . رسول خدا گفت : نه ، با وى مدارا مىكنيم و تا در ميان ما بماند با وى به نيكى رفتار خواهيم كرد . بعدها چنان شد كه هرگاه كار ناپسندى از وى سرمىزد ، خود مردان قبيله‌اش او را ملامت و سرزنش مىكردند و رسول خدا به « عمر بن خطّاب » كه پيشنهاد كشتن او را داده بود گفت : مىبينى « عمر » ؟ به خدا قسم : اگر آن روز كه گفتى : او را بكش ، او را كشته بودم ، كسانى به خاطر او آزرده خاطر و رنجيده مىشدند ، ولى اگر امروز دستور دهم همانان او را مىكشند . سورهء منافقون يا فرج زيد بن أرقم پس از آن كه « عبد اللّه بن أبيّ » گفتار نارواى خود را انكار كرد و بر دروغ گفتن « زيد بن أرقم » اصرار ورزيد و قسم خورد و بزرگان أنصار هم از وى طرفدارى كردند ، و « زيد » را به عذر آن كه كودك است ، به خطا و اشتباه در نقل نسبت دادند ، كار زيد بسيار دشوار شد و به ملامت اين و آن گرفتار آمد ، امّا خداى متعال راضى نشد كه به خاطر مردى دروغگو و منافق ، كودكى امين و راستگو ، مورد ملامت و سرزنش مردم قرار گيرد ، و نزد رسول خدا شرمنده و سرافكنده باشد لذا سورهء منافقون را نازل كرد ، و گفتار نارواى « عبد اللّه بن أبيّ » را در آن سوره بازگفت : يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ ، لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ [ 1 ] .

--> [ 1 ] - سورهء منافقون ، آيهء 8 . مىگويند : به خدا سوگند اگر به مدينه بازگرديم ، عزيزتر ، ذليل‌تر را از مدينه بيرون مىكند . م .