محمد ابراهيم آيتى
414
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
ابن اسحاق مىگويد : يهوديان را از قلعه بيرون آوردند و رسول خدا آنان را در سراى دختر « حارث » ( زنى از قبيلهء بنى النجّار ) حبس كرد و آنگاه به بازار مدينه رفت ، همان جا كه امروز بازار مدينه است ، و آنجا خندقهائى كند ، سپس فرستاد كه آنان را دسته دسته آوردند و در آن خندقها گردن زدند و دشمن خدا « حيىّ بن أخطب » و رئيس « بنى - قريظه » : « كعب بن أسد » هم در ميان ايشان بود و در حدود ششصد يا هفتصد مرد بودند و كسانى كه بسيار گفتهاند ميان هشتصد و نهصد گفتهاند . حيىّ بن أخطب بد فرجام « حيىّ بن أخطب » را نيز دست بسته آوردند و چون به رسول خدا نظر كرد ، گفت : به خدا قسم كه : نفس خود را در دشمنى با تو ملامت نكردم ، ليكن هر كس را خدا زبون سازد ، زبون مىشود . سپس رو به مردم كرد و گفت : اى مردم ! از آنچه خدا خواسته است نگرانى نيست ، سرنوشتى است و تقديرى و پيشآمدى كه خدا آن را بر « بنى - اسرائيل » نوشته است . سپس نشست و او را گردن زدند [ 1 ] . زنى هم كشته شد يكى از زنان يهود سنگ آسيائى را بر سر « خلّاد بن سويد أنصارى » انداخت و او را كشت و بدين جهت او را هم در رديف مردان « بنى قريظه » آوردند و گردن زدند [ 2 ] .
--> [ 1 ] - سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 252 . [ 2 ] - سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 253 .