محمد ابراهيم آيتى

372

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

كه به « صرار » [ 1 ] رسيديم ، دستور مىدهم تا : شترى بكشند و تمام روز را آنجا خواهيم ماند و همسرت از بازگشت ما آگاه خواهد شد و مخدّه‌هاى خود را گردگيرى مىكند . گفتم : اى رسول خدا ! به خدا قسم كه : ما مخدّه‌اى نداريم ، گفت : به زودى خواهيد داشت . - تا آنجا كه مىگويد - : چون به صرار رسيديم ، رسول خدا فرمود تا : شترى كشتند و آن روز را همان جا مانديم و چون شب فرارسيد ما و رسول خدا به مدينه درآمديم و چون داستان فروختن شتر خود را به همسرم گفتم ، كرده‌ام را به حسن قبول پذيرا شد . فردا صبح شتر را بردم و بر در مسجد رسول خدا خواباندم و در مسجد نزديك رسول خدا نشستم . رسول خدا بيرون آمد و شتر را ديد و گفت : اين چيست ؟ گفتند : شترى است كه « جابر » آورده است . گفت : « جابر » كجاست ؟ و چون نزد وى شرفياب شدم ، گفت : برادرزاده‌ام ! شترت را ببر كه مال تو است . و آنگاه به « بلال » فرمود : « جابر » را ببر ، و يك أوقيّه ( نقره ) به وى ده . همراه « بلال » رفتم و أوقيّه‌اى به من داد ، و اندكى هم بر آن افزود . به خدا قسم كه : پيوسته نزدم رو به فزونى بود و اثرش در زندگى ما ديده مىشد ، تا آن كه ديروز ( يعنى : در وقعهء حرّه ) [ 2 ] با آنچه از ما بردند ربوده شد . به روايت طبرسى در مكارم الأخلاق : « جابر » گفت : نوزده غزوه از غزوات همراه رسول خدا بودم - تا آن كه مىگويد - : رسول خدا در آن شب براى من بيست و پنج بار استغفار كرد [ 3 ] .

--> [ 1 ] - محلى است در سه ميلى مدينه ( ر . ك : معجم البلدان ، ج 3 ، ص 398 ، چاپ بيروت ، سال 1376 ه . م . ) . [ 2 ] - وقعهء حرّه : قتل و غارتى بود كه در زمان يزيد بن معاويه به علّت خلع او را خراج مروان بن الحكم و بنى أميّه به دست مسلم بن عقبهء مرّى در مدينه اتفاق افتاد ( ر . ك : روض الانف ، ج 6 ، ص 253 ، چاپ دار النصر ) . م . [ 3 ] - مكارم الاخلاق چاپ تهران به سال 1376 ، مطبعهء حيدرى ، ص 18 - 19 .