محمد ابراهيم آيتى

373

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

نمودارى از پايدارى مهاجر و أنصار « جابر بن عبد اللّه » مىگويد : در غزوهء « ذات الرقاع » ناحيهء « نخل » همراه رسول خدا بودم كه مردى از مسلمانان بر زنى از مشركان دست يافت و او را اسير كرد ، هنگامى كه : رسول خدا بازمىگشت ، شوهر زن - كه در خانه نبود - رسيد و خبر يافت ، قسم خورد كه : به خانه‌اش بازنگردد تا خونى از ياران محمّد بريزد ، و با اين تصميم در تعقيب رسول خدا رهسپار شد . رسول خدا در منزلى فرود آمد و گفت : كدام مرد است كه امشب ما را پاسدارى كند ؟ مردى از مهاجرين و مردى از أنصار داوطلب شدند و گفتند : ما اين خدمت را انجام مىدهيم . رسول خدا با اصحاب خود كه در دره‌اى فرود آمده بودند گفت : پس در همان دره مراقب باشيد . دو مرد مهاجرى و أنصارى ، يعنى : « عمّار بن ياسر » و « عبّاد بن - بشر » به محلّ مأموريّت خويش رفتند ، مرد أنصارى به مهاجرى گفت : كدام قسمت شب را دوست دارى كه من بيدار بمانم و تو بخوابى : اول شب يا آخر شب ؟ گفت : اول شب را تو بيدار بمان . سپس خوابيد و مرد انصارى به نماز مشغول شد ، در اين ميان آن مرد مشرك رسيد و مرد أنصارى را ديد ، چون دانست كه پاسدار سپاه اسلام است تيرى به سوى او انداخت كه در بدن وى جاى گرفت ، اما مرد أنصارى تير را كشيد و افكند ، و همچنان به نماز ايستاده بود كه تيرى ديگر از طرف مرد مشرك آمد و بر بدن وى نشست ، آن را هم كشيد و افكند ، او همچنان بر پاى ايستاده بود كه سومين تير بر بدن وى نشست ، آن را نيز كشيد و بينداخت و سپس ركوع و سجود كرد ، آنگاه رفيق خود را بيدار كرد و گفت : برخيز كه من از پاى درآمدم . مرد مهاجرى برخاست ، مرد مشرك با ديدن او دانست كه جاى وى را شناخته‌اند ، و گريخت . مرد مهاجرى كه انصارى را در آن حال بديد ، گفت : سبحان اللّه ! چرا در