محمد ابراهيم آيتى

303

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

آنگاه رسول خدا به خانهء خود بازگشت ، و سلكان و همراهان در آن مهتاب شب تا در قلعهء كعب پيش رفتند ، و سلكان او را فرياد زد ، اما چون تازه داماد بود عروسش دامن وى را گرفت و گفت : تو مردى جنگجو هستى و جنگجويان در اين وقت شب بيرون نمىروند . گفت : اين « ابو نائله » است كه اگر مرا خوابيده ببيند ، بيدار نمىكند . زن گفت : به خدا قسم كه : از فرياد او احساس خطر مىكنم . گفت : اگر جوانمرد را به مرگ هم دعوت كنند ، اجابت مىكند . سپس فرود آمد و ساعتى با آنان سخن گفت ، و با وى سخن گفتند و سپس گفتند : ميل دارى باقيماندهء شب را تا « شعب العجوز » با هم راه برويم و سخن بگوئيم ؟ گفت : اگر بخواهيد حاضرم . سپس ساعتى با هم راه رفتند ، آنگاه « أبو نائله » دست خود را ميان موهاى بناگوش كعب داخل كرد و در آورد و بوئيد و گفت : تا امشب چنين عطر خوشبوئى نديده بودم ، ساعتى بعد نيز چنان كرد و چنان گفت : ساعتى بعد باز دست خود را ميان موهاى بناگوش او فرو برد و در اين موقع موى او را محكم گرفت و گفت : بزنيد دشمن خدا را . شمشيرها برآمد و بر وى فرود آمد و به هيچ وجه كارى صورت نداد . « محمّد بن - مسلمه » مىگويد : در اين موقع كه شمشيرها كارى نكرد ، كعب فريادى كشيد كه در قلعه‌هاى اطراف يكباره آتش روشن شد . در اين موقع كاردى را كه همراه داشتم به ياد آوردم آن را در زير ناف كعب فرو بردم و تا زهار او را پاره كردم و كعب به زمين افتاد . در اين گيرودار « حارث بن أوس بن معاذ » را زخمى رسيده بود ، پس رهسپار شديم و بر « بنى أميّة بن زيد » و بعد بر « بنى قريظه » و سپس بر « بعاث » عبور كرديم تا به « حرّهء عريض » بالا رفتيم ، و آنجا براى حارث كه در اثر خونريزى ضعف كرده و عقب مانده بود ساعتى درنگ كرديم تا رسيد و او را برداشتيم و در آخر شب نزد رسول خدا كه مشغول نماز بود رسيديم و او را مژده داديم و آنگاه به خانه‌هاى خود بازگشتيم . به روايت طبقات : سر كعب را بريدند و در « بقيع غرقد » تكبير گفتند كه رسول خدا شنيد و دانست كه توفيق يافته‌اند . آنگاه سر كعب را آوردند و پيش پاى رسول خدا انداختند و چون بامداد شد ، يهوديان را بيم و هراس گرفته بود و نزد رسول خدا