محمد ابراهيم آيتى
302
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
رسول خدا گفت : وظيفهاى جز كوشش در راه انجام آن ندارى . يعنى : شد يا نشد گناهى بر تو نيست . گفت : اى رسول خدا ! ناچار بايد سخنانى هم بگوئيم . فرمود : هر چه مصلحت باشد بگوئيد كه براى شما حلال است . سپس با « أبو نائله : سلكان بن سلامة بن وقش » از « بنى عبد الأشهل » برادر رضاعى « كعب بن أشرف » و « عبّاد بن بشر بن وقش » و « حارث بن أوس بن معاذ » از « بنى عبد الأشهل » و « أبو عبس بن جبر » از « بنى - حارثه » بر كشتن « كعب » همداستان شدند و « سلكان » را قبلا نزد « كعب » فرستادند تا ساعتى با هم سخن گفتند و به شعرخوانى پرداختند ، سپس به « كعب » گفت : براى حاجتى نزد تو آمدهام و آن را به تو مىگويم ، اما اين راز را پوشيده دار . « كعب » گفت : بسيار خوب . گفت : راستى كه آمدن اين مرد - يعنى رسول خدا - به شهر ما بلائى بزرگ بود ، چه عرب با ما به دشمنى برخاستند و عليه ما همداستان شدند ، و راهها را از ما بريدند ، و اكنون خود و خانوادههامان به سختى افتاده و بيچاره گشتهايم . كعب گفت : پسر سلامه ! مگر پيش از اين به شما نگفتم كه كارها به اينجاها خواهد كشيد . سلكان گفت : اكنون در نظر دارم كه مقدارى خواربار به ما بفروشى ، و از ما گرو و سند بگيرى و با ما نيكى كنى ، كعب گفت : حاضريد زنان خود را گرو بدهيد ؟ گفت : چگونه زنان خود را نزد تو كه از همهء مردم يثرب جوانتر و زيباترى گرو دهيم . گفت : پسران خود را گرو مىدهيد ؟ گفت : مىخواهى ما را رسوا كنى ، همراهانى دارم كه به همين منظور آمدهاند و مىخواهم آنها را هم نزد تو آورم تا به آنها هم خواربار بفروشى و نيكى كنى و در حدود قيمتش اسلحه گرو مىدهيم ، و اين سخن را بدان جهت گفت كه از ديدن اسلحه بيمناك و بدگمان نگردد ، كعب گفت : مانعى ندارد . سلكان نزد اصحاب خود برگشت و از آنچه قرار گذاشته بود باخبرشان ساخت ، و دستور داد تا اسلحهء خود را بردارند و نزد وى فراهم گردند . پس نزد رسول خدا فراهم آمدند و رسول خدا تا « بقيع غرقد » همراهشان رفت و از آنجا رهسپارشان ساخت و گفت : به نام خدا برويد ، خدايا ! ياريشان كن .