محمد ابراهيم آيتى

268

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

« عبد الرحمن » مىگويد : در همين حال كه من در ميان « أميّه » و پسرش « على » بودم و دست آن دو را گرفته بودم ، از من پرسيد : اى « عبد الاله » ! در ميان شما كه بود كه خود را با پر شتر مرغى در سينه‌اش نشاندار ساخته بود ؟ گفتم : « حمزة بن عبد المطّلب » گفت : همو بود كه اين بلاها را بر سر ما آورد . عبد الرحمن گفت : به خدا قسم : آن دو را مىبردم كه « بلال » ، « أميّه » را همراه من ديد و همين « أميّه » بود كه در مكّه « بلال » را شكنجه مىداد تا اسلام را رها كند ، و او را در گرماى روز ، روى ريگ‌هاى داغ مكّه به پشت مىخواباند و دستور مىداد تا سنگى بزرگ ، روى سينهء وى مىنهادند و آنگاه به او مىگفت : از اين شكنجه خلاصى ندارى ، مگر اين كه دين محمّد را ترك كنى . اما « بلال » همچنان مىگفت : خدا يكى است ، خدا يكى است . هنگامى كه « بلال » ، « أميّه » را ديد ، فرياد كشيد : سرمايهء كفر « أميّة بن خلف » است ، نجات نيابم اگر او نجات پيدا كند . گفتم : اى « بلال » با اسير من ؟ گفت : نجات نيابم اگر او نجات يابد . سپس فرياد زد : اى ياوران خدا ! سرمايهء كفر « أميّة بن خلف » است ، نجات نيابم اگر او نجات يابد . پس اطراف ما را چون حلقه‌اى گرفتند و من از وى دفاع مىكردم . مردى شمشير كشيد و پسرش را از پاى درآورد ، « أميّة » چنان فريادى كشيد كه هرگز نشنيده بودم ، پس گفتم : به فكر خويش باش اگر چه بىفايده است و از من هم كارى ساخته نيست ، پس « أميّه » و « بلال » [ 1 ] را با شمشيرهاى خود پاره پاره كردند [ 2 ] . خدا « بلال » را رحمت كند كه چند زره من هم از دست رفت و اسير مرا هم كشت . معاذ بن عمرو و أبو جهل « معاذ بن عمرو بن جموح » ( از بنى سلمه ) مىگويد : در حالى كه پيرامون « أبو جهل » را سخت گرفته بودند ، شنيدم كه : مىگفتند : كسى نمىتواند امروز بر

--> [ 1 ] - اين طور است در اصل . ولى با توجه به منابع بايد به جاى « و بلال » و پسرش باشد . م . [ 2 ] - هكذا فى الاصل ايضا . ولى بايد اضافه شود : عبد الرحمن گفت : . م .