محمد ابراهيم آيتى
269
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
« أبو الحكم » دست يابد ، پس همّت خود را بر آن داشتم كه بر وى حمله برم و چون فرصتى به دست آمد ، بر او تاختم و ضربتى بر وى نواختم ، كه پايش از نصف ساق چون هستهاى كه از زير سنگ مىپرد ، از زير شمشير من پريد ، در همين حال پسرش « عكرمه » شمشيرى بر بازوى من نواخت و دست مرا پراند ، چنان كه با پوستى به پهلوى من آويخته شد ، اما گرفتارى جنگ مرا مجال نمىداد كه به فكر آن باشم و تا آخر روز همچنان جنگ مىكردم و آن را پشت سر خود مىكشيدم و آخر كار كه مرا آزار مىداد پا روى آن نهاده و خود را كشيدم تا پاره شد و افتاد . ابن هشام مىگويد : معاذ تا دوران خلافت عثمان زنده بود [ 1 ] . « أبو جهل » همچنان افتاده بود كه « معوّذ بن عفراء » رسيد و با ضربتى كار او را ساخت و سپس خود جنگ كرد تا به شهادت رسيد و آنگاه كه كار جنگ بدر به انجام رسيد ، رسول خدا فرمود تا : « أبو جهل » را در ميان كشتهها جستجو كنند و فرمود : اگر او را نشناختيد ، به اثر زخمى كه در زانوى او است بنگريد ، چه روزى من و او كه دو كودك بوديم در خانهء « عبد اللّه بن جدعان » بر سر سفرهء او به هم فشار آورديم و بر اثر فشار من كه اندكى از او بزرگتر بودم بر دو زانوى خويش بيافتاد و يكى از دو زانويش خراشى برداشت كه هنوز اثر زخم آن باقى است . « عبد اللّه بن مسعود » مىگويد : من در جستجوى أبو جهل برآمدم ، او را يافتم و شناختم و پا روى گردن وى نهادم ، همين « أبو جهل » بود كه روزى در مكّه مرا دستگير ساخته و آزار داده و كتك زده بود ، پس به وى گفتم : اى دشمن خدا ! آيا خدا ترا خوار ساخت ؟ گفت : چه شده است كه خوار باشم ؟ ! از اين مردى كه مىكشيد بزرگتر كيست ؟ بگو : كدام دسته پيروز شدهاند ؟ گفتم : خدا و پيامبرش . به روايتى : « أبو جهل » گفت : اى مردك گوسفندچران ! مقامى بس بلند و ارجمند را اشغال كردهاى . « عبد اللّه » مىگويد : سر او را بريدم و نزد رسول خدا آوردم و گفتم : اى رسول
--> [ 1 ] - ج 2 ، ص 288 ، چاپ مصطفى الحلبى ، 1355 ه . م .