محمد ابراهيم آيتى
262
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
صلحجويان قريش 1 - عمير بن وهب جمحى ، كه قريش او را براى بازديد لشكر اسلام فرستاده و به او گفته بودند : اصحاب محمّد را برآورد كن ، او اسب خويش را پيرامون سپاه اسلامى بتاخت و سپس نزد قريش بازگشت و گفت : سيصد مرد ، اندكى بيش يا كماند ، ليكن بگذاريد تا نيك بنگرم ، مبادا ايشان را كمين يا كمكى باشد و چون اطراف وادى را بررسى كرد و كسى را نديد ، نزدشان بازگشت و گفت : كسى را نديدم ، ليكن اى گروه قريش ! شترانى ديدم كه بارشان مرگ است ، شتران آبكش يثرب ، مرگ حتمى بار دارند ، سپاهى ديدم كه جز شمشيرهاى خود ، وسيلهء دفاعى و پناهى ندارند . به خدا قسم : تصوّر نمىكنم مردى از ايشان بىآنكه مردى از شما را بكشد ، كشته شود و هرگاه شمارهء خود از مردان شما بكشند ، ديگر زندگى را چه خيرى خواهد بود ؟ اكنون ببينيد نظر شما چيست ؟ 2 - حكيم بن حزام ، كه نزد « عتبه » آمد و گفت : أى ابو الوليد ! تو سرور و بزرگ قريشى ، حرف تو را مىشنوند ، مىخواهى كه نام نيكت تا آخر روزگار در ميان قريش بماند ؟ گفت : چه بايد كرد ؟ گفت : امر ديهء « عمرو بن حضرمى » را در عهده - گير ، تا آتش جنگ خاموش گردد . « عتبه » گفت : پذيرفتم و ديهء حليف خود را در عهده گرفتم ، « أبو جهل » را ببين كه جز از فتنهانگيزى وى بيم ندارم . 3 - عتبة بن ربيعه كه در بامداد روز بدر ، رسول خدا دربارهء وى گفت : اگر در كسى از اينان خيرى باشد ، نزد صاحب شتر سرخ مو است و اگر از وى اطاعت كنند ، سعادتمند مىشوند . او پس از پيشنهاد « حكيم بن حزام » برخاست و سخنرانى كرد و چنين گفت : اى گروه قريش ! شما از جنگ با محمّد و يارانش طرفى نمىبنديد ، به خدا قسم كه : اگر بر ايشان ظفر هم بيابيد ، بيش از آن نخواهد بود كه پيوسته هر كدام از شما به كسى خواهد نگريست كه عموزاده يا خاله زاده و يا مردى از خويشانش را كشته است ،