محمد ابراهيم آيتى

146

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

« أمّ سلمه » مىگويد : قريش به منظور بازگرداندن ما به مكّه هديّه‌هائى براى نجاشى و هر يك از وزيران وى با « عبد اللّه بن أبى ربيعه » و « عمرو بن عاص » فرستادند ، و به آن دو گفتند كه پيش از سخن گفتن با نجاشى هداياى وزيران او را برسانيد ، و سپس هديّه‌هاى خود نجاشى را تقديم داريد ، و آن‌گاه از وى بخواهيد كه پيش از سخن گفتن با مهاجران بدون چون و چرا آنان را به شما تسليم كند . عبد اللّه و عمرو به حبشه آمدند و دستور قريش را اجرا كردند و به هر يك از وزيران وى ضمن تقديم پيشكشى قريش گفتند : كه جوانانى بىخرد از ما كه دين قوم خود را رها كرده و به كيش شما هم در نيامده و كيش نو ساخته‌اى آورده‌اند كه نه ما مىشناسيم و نه شما به كشور شما آمده‌اند ، و اكنون بزرگان قومشان ما را نزد شاه فرستاده‌اند تا آنان را به ما تسليم دارد . هنگامى كه ما با شاه سخن مىگوئيم ، شما هم نظر موافق بدهيد ، تا آنان را به ما تسليم كند و با ايشان سخن نگويد ، چه قريش خود ، اينان را نيك مىشناسند و به كيش نكوهيده‌شان داناترند . سپس هداياى نجاشى را تقديم داشته و به وى گفتند : پادشاها ! جوانانى بىخرد از ما كه كيش قوم خود را رها كرده و به كيش تو هم در نيامده و دينى نو ساخته آورده‌اند كه نه ما مىشناسيم و نه تو به كشورت پناه آورده‌اند ، و اكنون بزرگان قوم يعنى پدران و عموها و اشراف طايفه‌شان ما را نزد تو فرستاده‌اند ، تا اينان را به سوى آنان بازگردانى چه آنها خود به كار اينان بيناتر و به كيش نكوهيده‌شان آشناترند . عبد اللّه و عمرو بسيار نگران بودند كه مبادا نجاشى سخنان مهاجران را نيز بشنود پس وزيران گفتند : پادشاها ! راست مىگويند ، قومشان بهتر از همه كس اين مهاجران را مىشناسند ، اينان را به همين دو نفر تسليم كن تا آنان را به ديار و تبارشان بازگردانند . نجاشى سخت به خشم آمد و گفت : نه به خدا قسم ، آنان را تسليم نمىكنم تا اكنون كه به من پناه آورده و در كشور من آمده و مرا بر ديگران برگزيده‌اند آنان را فراخوانم و از گفتار اين دو نفر پرسش كنم ، آنگاه اگر چنان كه اين دو مىگويند باشند تسليمشان كنم و به قومشان بازگردانم ، و اگر نه چنان باشند از ايشان حمايت كنم و تا در كشور من بمانند با آنان محبّت و همراهى نمايم .