محمد ابراهيم آيتى

107

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

مىرفت ، أبو طالب او را صدا زد و گفت : برادرزاده‌ام برگرد . رسول خدا برگشت . « أبو طالب » گفت : اى برادر زاده ! آنچه دوست دارى بگو ، به خدا قسم كه هرگز دست از يارى تو بر نخواهم داشت [ 1 ] . ابن اسحاق مىگويد : سپس قريش كه دانسته بودند أبو طالب دست از حمايت و طرفدارى رسول خدا برنمىدارد « عمارة بن وليد بن مغيره » را نزد وى بردند و به او گفتند : أى « ابو طالب » ! « عمارة بن وليد » را كه زورمندترين و زيباترين جوان قريش است آورده‌ايم تا او را به جاى فرزندى بگيرى و خونبها و يارى او مخصوص تو باشد و برادرزاده‌ات را كه با دين تو و دين پدرانت مخالفت كرده ، و قريش را پراكنده ساخته و آنان را بىخرد خوانده است به ما تسليم دارى تا او را بكشيم ، و تو هم مردى را به جاى مردى گرفته باشى . گفت : چه زشت پيشنهادى ! پسر خود را مىدهيد تا او را براى شما پرورش دهم ، و آنگاه پسر خود را به شما دهم تا او را بكشيد ؟ به خدا قسم هرگز چنين كارى نمىشود . « مطعم بن عدىّ » به ابو طالب گفت : قوم تو از در انصاف درآمده‌اند ، اما

--> شتاب نزد رسول خدا كه در پاى كوه صفا با اصحاب خود در خانه جاى داشت ، رفته او را از آنچه ديده بود خبر داد ، رسول خدا آمد و أبو طالب از سلامتى وى مطمئن شد و گفت : با خاطر آسوده به خانهء خود بازگرد . بامداد فردا أبو طالب نزد رسول خدا آمد ، و او را با خويش به انجمنهاى قريش برد ، و جوانان هاشمى و مطلبى همراه وى بودند ، پس گفت : اى گروه قريش مىدانيد چه نظر داشتم ؟ گفتند نه . پس داستان ديشب را بازگفت و جوانان را فرمود تا آنچه را در دست داشتند برهنه ساختند ، و هر يك را خنجرى تيز به دست بود . آنگاه گفت : به خدا قسم اگر محمد را مىكشتيد ، يك نفر از شما را زنده نمىگذاشتم . تا ما و همهء شما نابود مىشديم . پس رجال قريش از همه بيشتر أبو جهل درهم شكسته شدند ( الطبقات الكبرى ، ج 1 ، ص 202 - 203 ) . [ 1 ] - سيرة النبى ، ج 1 ، ص 278 . تاريخ الامم و الملوك ، ج 2 ، ص 67 .