محمد ابراهيم آيتى

106

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

و گفتند : يا خود جلو او را بگير ، يا كار او را به ما واگذار ، « أبو طالب » به نرمى پاسخشان داد تا بازگشتند ، و رسول خدا همچنان دعوت خويش را آشكارا دنبال مىكرد [ 1 ] . بار ديگر رجالى از قريش كه بيش از پيش بر آشفته بودند ، نزد « أبو طالب » رفتند و او هم در حضورشان رسول خدا را خواست و پيشنهاد كرد كه براى خاطر بزرگان قوم خود و براى حفظ جان خود و من دست بدار و تكليف مرا دشوار مساز . رسول خدا به گمان اين كه « أبو طالب » در تصميم يارى دادن او سست شده و دست از نصرت وى خواهد كشيد گفت : [ 2 ] « اى عمو ، به خدا قسم اگر خورشيد را در دست راست ، و ماه را به دست چپ من نهند كه از اين كار تا روزى كه پيش برود يا جان بر سر آن گذارم ، صرف نظر كنم نخواهم كرد [ 3 ] . آنگاه رسول خدا گريه كرد ، و سپس برخاست و چون

--> [ 1 ] - سيرة النبى ، ج 1 ، ص 276 - 277 . [ 2 ] - يا عمّ و اللّه لو وضعوا الشّمس فى يمينى ، و القمر فى يسارى ، على أن أترك هذا الأمر حتّى يظهره اللّه أو أهلك فيه ما تركته . [ 3 ] - به روايت طبقات چنين گفت : در صورتى مىتوانم با شما مدارا كنم كه يك كلمه را بيدريغ بگوئيد ، و در نتيجه عرب را مالك شويد ، و عجم هم رام شما شوند . أبو جهل گفت : چه فايده‌اى بهتر از اين ، به جاى يكى ده كلمه مىگوئيم ، گفت : بگوئيد : لا إله الا اللّه . پس همگى را بد آمد ، و از آن رميدند و خشم گرفتند ، و برخاستند و مىگفتند : اصبروا على آلهتكم إنّ هذا لشىء يراد ، « كار پسنديده آن است كه دست از خدايان خود برنداريد » . سپس براى كشتن رسول خدا تصميم گرفتند ، و در همان شب « ابو طالب » رسول خدا را در خانه‌اش نيافت ، و جوانان بنى هاشم ، و بنى عبد المطلب را فراهم ساخت و گفت : هر كدام از شما آهنى برنده برداريد و همراه من بيائيد ، و چون وارد مسجد الحرام شديم ، هر جوانى از شما پهلوى يكى از بزرگان قريش كه أبو جهل در ميانشان است بنشيند ، چه اين كه اگر محمد كشته شده باشد يقين كه ابو جهل هم دست در كار بوده است . جوانان بنى - هاشم چنان كردند . در اين ميان زيد بن حارثه رسيد ، و از سلامت رسول خدا خبر داد و با