محمد ابراهيم آيتى
105
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
پس قريش او را مسخره كردند ، و آزار دادند و به « أبو طالب » گفتند : به راستى برادرزادهات خدايان ما را بد گفته و خردهاى ما را سبك شمرده ، و گذشتگان ما را گمراه دانسته است ، روا است كه از اين كارها بگذرد ، و در مالهاى ما آنچه بخواهد انجام دهد . پس رسول خدا گفت : [ 1 ] « خدا مرا براى فراهم ساختن دنيا و دل بستن بدان نفرستاده است ، بلكه مرا مبعوث كرده تا پيام او را برسانم و به سوى او رهبرى كنم » . بعد مىگويد : بعضى روايت كردهاند كه رسول خدا در بازار « عكاظ » در حالى كه جبّهء سرخى بر تن داشت به پا خاست و گفت : [ 2 ] اى مردم ! بگوئيد : لا إله إلّا اللّه تا رستگار و پيروز گرديد . ناگهان مردى به دنبال او ديده شد كه دو گيسوى بافتهء زرّين داشت و مىگفت : اى مردم ! اين جوان برادرزادهء من و بسيار دروغگو است ، پس از او بر حذر باشيد . گفتم : اين مرد كيست ؟ گفتند : اين جوان « محمّد بن عبد اللّه » و اين مرد « أبو لهب بن عبد المطّلب » عموى او است [ 3 ] . ظاهرا در اين مرحله است كه ابن اسحاق مىگويد : امّا موقعى كه خدايانشان را بد گفت و نكوهش كرد ، آن را تحمّل نكردند و با وى به ستيزه برخاستند ، و جز مردم اندكى كه به توفيق خدا اسلام آورده و پنهان بودند ، بر مخالفت و دشمنى با وى همداستان شدند ، و عموى رسول خدا « أبو طالب » حمايت وى را به عهده گرفت ، و به يارى وى برخاست و رسول خدا هم بىپرده و بىآن كه از مانعى بهراسد امر خويش را آشكار ساخت . در اين موقع جمعى از اشراف قريش : عتبة بن ربيعه ، شيبة بن ربيعه ، أبو سفيان بن حرب ، أبو البخترىّ : عاص بن هشام ، أسود بن مطّلب ، أبو جهل : عمرو بن هشام ، وليد بن مغيره ، نبيه و منبّه [ 4 ] : پسران حجّاج ، و عاص بن وائل نزد « أبو طالب » رفتند
--> [ 1 ] - « إنّ اللّه لم يبعثنى لجمع الدّنيا و الرغبة فيها ، و إنّما بعثنى لأبلّغ عنه و أدلّ عليه » [ 2 ] - « أيّها الناس قولوا : لا إله إلّا اللّه تفلحوا و تنجحوا » [ 3 ] - ترجمهء تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 379 - 380 . [ 4 ] - بر وزن رجيل و محدّث .