العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
41
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
اول دستهاى او را بدستور مختار قطع نمودند بعد گفت پاهايش را قطع كنيد ، پس از قطع دو پايش امر كرد آتش بيافروزند يك بار هيزم آوردند پيكر او را در ميان آتش نهادند ، لهيب آتش پيكرش را سوخت من گفتم سبحان الله سبحان الله . مختار توجهى به من نموده گفت چرا سبحان الله ميگوئى ؟ گفتم من خدمت زين العابدين رسيدم از من پرسيد حرملة چه مىكند ؟ عرضكردم هنوز زنده است دست بدعا برداشته گفت خدايا به او حرارت آهن را بچشان به او حرارت آتش را بچشان . مختار گفت ترا به خدا سوگند جدا اين سخن را از آن مولا شنيدى ؟ گفتم به خدا سوگند عين همين جملات را فرمود ، مختار از اسب پياده شد دو ركعت نماز خواند بعد به سجده رفت سجده طولانى ، بعد سر از سجده برداشت و به راه خود ادامه داد من نيز با او رفتم تا رسيد بدر خانه ما تقاضا كردم نهار را با او صرف كنم . گفت منهال تو ميگوئى على بن الحسين سه دعا كرد خدا دعايش را بدست من مستجاب نمود باز تقاضا ميكنى غذا بخورم امروز بايد بشكرانه اين نعمت روزه بگيرم . باب پنجم مكارم اخلاق و دانش آن جناب و اقرار دوست و دشمن بمقامش محمد بن جعفر و ديگران گفتند يكى از بستگان على بن الحسين عليه السلام آمد خدمت ايشان بطورى كه ميشنيد شروع بناسزا گفتن به آن جناب كرد و سخنى با او نگفت همين كه رفت امام عليه السلام بحاضرين گفت شنيديد چه گفت ؟ من مايلم با هم برويم ببينيد من چگونه پاسخ او را مىدهم . گفتند حاضريم ما مايل بوديم كه پاسخ او را بدهى . امام كفش پوشيده به راه افتاد زير زبان اين آيه را تلاوت ميكرد ( وَ الْكاظِمِين الْغَيْظَ وَ الْعافِين عَن النَّاس وَ اللَّه يُحِب الْمُحْسِنِين ) . فهميدم كه چيزى به او نخواهد گفت رسيد درب منزل آن مرد او را صدا زده فرمود بگوئيد على بن الحسين با تو كار دارد .