العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
236
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
خواهد كرد . زيد بن حسن بمخاصمه با پدرم برخاست گفت برويم پيش قاضى همين كه به طرف قاضى روانه شدند پدرم فرمود زيد تو همراه خود يك چاقو دارى كه پنهان كردهاى اگر آن چاقو گواهى كند كه حق با من است از شكايت دست برميدارى . قسم خورد كه دست برميدارم . پدرم فرمود چاقو ! بگو به اجازه خدا كه حق با كيست ؟ چاقو از دست زيد بيرون افتاد روى زمين . گفت زيد تو ستمگرى محمد باقر شايسته اين مقام است . اگر او را رها نكنى ترا ميكشم . زيد بيهوش به زمين افتاد . پدرم دست او را گرفته بلند كرد . باز فرمود زيد اگر همين سنگى كه روى آن ايستادهايم گواهى دهد قبول ميكنى ؟ گفت بلى . سنگ از زير پاى زيد چنان تكان خورد مثل اينكه ميخواست شكافته شود ولى طرف امام تكان نخورد . گفت زيد تو ستم روا ميدارى دست از او بردار اگر دست از او برندارى ترا ميكشم باز زيد بيهوش شد . پدرم دست او را گرفته بلند كرد . بعد فرمود زيد اگر اين درخت سخن بگويد و بيايد پيش من دست برميدارى گفت بلى . پدرم درخت را صدا زد بطورى نزديك شد كه سايه بر سر آنها افكند گفت تو به محمد ستم روا ميدارى او شايسته اين كار است . اگر دست برندارى ترا ميكشم . زيد بيهوش شد پدرم دستش را گرفته بلند كرد . درخت بجاى خود برگشت . زيد قسم خورد كه با پدرم كارى نداشته باشد و شكايت نكند . از همان جا پيش عبد الملك مروان رفته گفت من پيش مردى ساحر و كذاب آمدهام كه نبايد او را رها كنى آنچه ديده بود برايش نقل كرد . عبد الملك براى فرماندار مدينه نوشت كه محمد بن على را دست بسته پيش من بفرست يزيد گفت اگر به تو اجازهى كشتن او را بدهم خواهى كشت . قبول كرد . وقتى نامه بفرماندار مدينه رسيد در جواب نوشت اين نامه را از جهت مخالفت با دستور تو نمينويسم ولى مايلم در مورد اين دستور يك خيرخواهى