العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
224
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
است كه تمام علوم ما را ميداند و اطلاعاتى دارد كه ما نداريم به خدا ديگر با شما سخن نخواهم گفت بعد از اين براى پاسخ سؤالهاى شما نخواهم نشست . همه متفرق شدند پدرم همان جا نشسته بود من نيز در خدمتش بودم تمام جريان را بهشام گزارش دادند « 1 » . بعد از رفتن مردم پدرم به طرف منزلى كه در آن سكنى داشتيم رفت . از طرف هشام يك نفر با جايزه آمده گفت هشام دستور داده كه توقف نكنيد همين الساعه رهسپار مدينه شويد زيرا مردم فريفته بحث و مناظره پدرم با عالم نصارى شده بودند . ما سوار شديم و به طرف مدينه حركت كرديم اما هشام چاپارى را فرستاد و به او نامهاى داده بود كه بفرماندار مدين برساند . اين شهر بر سر راه مدينه بود . مضمون نامه چنين بود دو پسر ابو تراب كه هر دو جادوگرند محمد ابن على و جعفر بن محمد و در ادعاى اسلام دروغ ميگويند . وقتى آنها را به طرف مدينه فرستادم تمايل بكشيشان و رهبانان نصارى پيدا كرده از اسلام برگشتند و بدين نصرانى در آمدند . من نخواستم آنها را كيفر كنم بواسطه خويشاوندى كه با پيغمبر داشتند وقتى نامه من به تو رسيد در ميان مردم اعلام كن كه هر كس به آنها چيزى بفروشد يا سلام بدهد يا كمكى بنمايد خون او هدر است زيرا آنها از دين برگشتهاند . امير المؤمنين در نظر دارد كه آنها با مالهاى سوارى و همراهانشان بايد به بدترين وجه كشته شوند . پيك با نامه قبل از ما به شهر مدين رسيده بود . همين كه نزديك بمدين شديم پدرم غلامان خود را فرستاد تا منزلى تهيه كنند و براى چهار پايان علوفه بخرند و تهيه غذا ببينند . غلامان بدر شهر كه رسيدند درب را به روى آنها باز نكردند و ناسزا گفتند و توهين
--> ( 1 ) در روايت خرايج مينويسد راهب و تمام نصارى مسلمان شدند .