العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

183

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

چيزى بگويد . امام عليه السلام لبخندى به صورت من زده فرمود جابر ( بهت الذى كفر ) از جواب عاجز شد و حيران گرديد . مناقب - ثعلبى در نزهة القلوب از حضرت باقر روايت مىكند كه فرمود هشام بن عبد الملك مرا خواست وقتى كه وارد شدم بنى اميه اطرافش جمع بودند گفت نزديك بيا ترابى . گفتم از تراب ( خاك ) خلق‌شده‌ايم و به تراب بر ميگرديم پيوسته مرا پيش ميخواند تا پهلوى خود نشاند . سؤال كرد تو ابو جعفرى هستى كه بنى اميه را از بين ميبرى ؟ گفتم نه او پسر ابو العباس ( سفاح ) بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس است نگاهى به من نموده گفت به خدا سوگند در چهره تو دروغگوئى نمىبينم اما اين جريان چه وقت انجام خواهد شد گفتم چند سالى بيش نمانده ديگر زياد طول نخواهد كشيد . جابر جعفى از امام نقل كرد كه فرمود قدرت بنى اميه دوام دارد تا ديوار مسجد اين مرد خراب شود ( منظور امام عليه السلام ) مسجد جعفى بود همانطور كه فرمود شد . معتب گفت من در خدمت حضرت صادق رفتم بباغ آن جناب وارد باغ كه شد دو ركعت نماز خواند پس از نماز فرمود يك روز نماز صبح را با پدرم خواندم بعد از نماز پدرم مشغول تسبيح شد در اين ميان پيرمردى بلند قامت كه موى سر و ريشش سفيد شده بود آمد بر پدرم سلام كرد پشت سر او جوانى آمد و بپدرم سلام كرد . دست پيرمرد را گرفته گفت حركت كن به تو دستور نداده‌اند اينجا بيائى وقتى هر دو رفتند گفتم پدر جان آن پير مرد و آن جوان كه بود ؟ فرمود به خدا قسم پير مرد ملك السموات و آن ديگرى جبرئيل بود . جابر بن يزيد جعفى از حضرت باقر نقل كرد كه فرمود ما وقتى چشممان بشخصى بيافتد ميفهميم واقعا ايمان دارد يا منافق است . گفت در خدمت