العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

163

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

بصائر - عبد الله بن عطا گفت شبانگاه وارد مكه شدم طواف و سعى را تمام كردم هنوز از شب باقيمانده بود . با خود گفتم بروم خدمت حضرت باقر اين باقيمانده شب را خدمت ايشان حديث بشنوم . رفتم در خانه در را كوبيدم شنيدم حضرت باقر فرمود اگر عبد الله بن عطا بود درب را باز كن تا وارد شود . گفت كيستى ؟ گفتم عبد الله بن عطا . گفت داخل شو . بصائر - مثنى خياط از ابى بصير نقل كرد كه گفت رفتم خدمت حضرت باقر و حضرت صادق ( ع ) عرضكردم شما وارث پيغمبريد ؟ فرمود آرى ؟ عرضكردم پيغمبر نيز وارث تمام انبياء بود و هر چه آنها ميدانستند او نيز ميدانست فرمود آرى . عرضكردم شما ميتوانيد مرده را زنده كنيد و كور و پيس را شفا دهيد فرمود بلى با اجازه خدا . در اين موقع به من فرمود نزديك بيا نزديك شدم دستش را روى چشمم ماليد خورشيد و آسمان و زمين و هر چه در خانه بود ديدم . فرمود مايلى همين طور چشمهايت سالم باشد تو نيز با مردم باشى هر معامله‌اى در روز قيامت از سود و زيان با آنها مىشود با تو نيز بكنند . يا مثل اول كور باشى و بهشت برين به تو ارزانى شود . عرضكردم مايلم همانطور كه اول بودم باشم باز دست بر روى چشمم كشيد مثل اول شدم على گفت اين جريان را بابن ابى عمير گفتم در پاسخ گفت گواهى مىدهم كه مثل روز آشكار حقيقت اين جريان را ميدانم . بصائر - على بن معيد گفت حبابه والبيه خدمت حضرت باقر رسيد امام فرمود چه شده مدتى است ترا نديده‌ام گفت بواسطه سفيدى كه در مويهاى سرم پيدا شده بود زياد ناراحت شدم . فرمود به من نشان بده جلو آمده نشان داد . دست روى سرش گذاشت آنگاه فرمود آينه را بياوريد . آينه را آوردند نگاه كرد تمام موى سرش سياه شده بود بسيار خوشحال شد امام باقر عليه السلام نيز از شادى او شاد شدند .