العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
125
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
معاوية بن اسحاق بود و خدمتش رسيده عرضكردم فدايت شوم براى چه اينجا آمدهاى ؟ فرمود براى امر بمعروف و نهى از منكر . من پيش او رفتم . تا شب نيمه شعبان خدمتش رسيده سلام كردم در آن موقع در يك خانه نمىماند بين خانههاى بارق و بنى هلال هر شبى را در يكى بسر ميبرد . به من گفت ابو حمزه مايلى برويم به زيارت امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام ؟ عرضكردم آرى فدايت شوم . ابو حمزه دنباله حديث را چنان نقل كرد كه بالاخره رسيديم به جايى بنام ذكوات بيض . گفت اين قبر امير المؤمنين است بعد از زيارت مراجعت كرديم عاقبت آن جريانها در بارهاش بوقوع پيوست به خدا قسم خودم ديدم كه پس از شهادت و دفن پيكرش را بيرون آوردند عريان روى زمين كشيدند تا بدار آويختند سپس آتش زدند و باقيمانده از خاكسترش را در هاون كوبيده در قسمت پائين كوفه بنام عريض بباد دادند . خرايج ص 232 وليد بن صبيح گفت شبى خدمت حضرت صادق عليه السلام بوديم يك نفر درب حياط را كوبيد بكنيزش فرمود ببين كيست ؟ برگشت گفت عمويت عبد الله بن على است و فرمود بگو بيايد . بما دستور داد داخل اطاق ديگرى شويم . ما داخل اطاق شديم در اين بين احساس كرديم مثل اينكه يك نفر داخل اطاق شد خيال كرديم يكى از بانوان امام بود ما بواسطه اينكه شناخته نشويم به يكديگر چسبيديم عبد الله بن على وارد شد ولى هر چه توانست به حضرت صادق ناسزا گفت و چيزى فرو گذار نكرد آنگاه خارج شد ما نيز از مخفيگاه خود خارج شديم باز امام حديث خود را از جايى كه مانده بود شروع كرد . يك نفر از ما عرض كرد آقا عبد الله بن على بشما نسبتهائى داد كه خيال نميكنم احدى چنين حرفهائى را به كسى بزند ، ما تصميم داشتيم بيائيم و او را تاديب كنيم فرمود نه شما بين ما مداخله نكنيد . باز پاسى از شب گذشت درب بصدا آمد كنيز را فرستاد تا ببيند كيست