العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

62

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

هنگامى كه امام حسين عليه السلام عباس را ديد كه در كنار فرات افتاده است گريان شد و مرثيه‌اى را خواند كه مطلع آن اين است : 1 - تعديتم يا شر قوم ببغيكم * و خالفتم دين النبى محمد 1 - يعنى اى بدترين گروه ! شما بوسيلهء ظلم و ستم خود دشمنى كرديد و با دين پيامبر يعنى حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله مخالفت نموديد 2 - آيا نه چنين است كه بهترين پيغمبران در بارهء ما توصيه و سفارش كرده است ؟ آيا ما از نسل پيامبرى كه درستكار و بزرگوار است نيستم ؟ 3 - آيا مادر من فاطمهء زهراء نيست ! ؟ آيا حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله بهترين مردم نيست 4 - شما به واسطهء اين جنايتى كه مرتكب شديد ملعون و رسوا شديد . مؤلف گويد : در بعضى از تأليفات علماى شيعه نقل شده : هنگامى كه عباس عليه السلام تنهائى حضرت ابى عبد اللَّه الحسين را ديد بحضور آن حضرت آمد و گفت : يا أخاه ! آيا رخصت جهاد به من مىدهى ؟ امام حسين عليه السلام بعد از اينكه گريهء شديدى كرد فرمود : يا اخى ! انت صاحب لوائى ، و اذا مضيت تفرق عسكرى يعنى اى برادر ! تو پرچمدار من هستى ، هنگامى كه شهيد شوى لشكر من متفرق خواهند شد . عباس عليه السلام گفت : سينه‌ام تنگ شده و از زندگى خسته شده‌ام . ميخواهم از اين گروه ستمكيش خونخواهى كنم . امام حسين عليه السلام فرمود : مقدارى آب از براى اين كودكان طلب كن . ابا الفضل رفت و آن مردم گمراه را موعظه نمود و از اين جنايت بر حذر داشت ، ولى اثرى نكرد . عباس بسوى امام حسين مراجعت و آن حضرت را آگاه نمود . ناگاه شنيد كه كودكان فرياد ميزنند : العطش ! العطش ! حضرت عباس عليه السلام بر اسب خود سوار شد و نيزه و مشك را برداشت و متوجه