العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

398

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

كرد و به خاك سپرد و مدت سه روز از قبر او جدا نشد . قرآن برايش تلاوت ميكرد . در يكى از روزها كه زيد نزد آن قبر بود ناگاه صداى شيونى و نوحه‌اى دلخراش و گريه‌اى فراوان شنيد . زنان فراوانى را ديد كه با موهاى پريشان و دامنهاى چاك زده و صورت‌هاى سياه ميايند . مردانى را ديد كه صدا به وا ويلا بلند كرده بودند . و مردم عموما دچار اضطراب و ناراحتى شده‌اند . ناگاه ديد جنازه‌اى را روى دوش مردان مياورند كه پرچمهاى فراوانى برايش برافراشته‌اند و مردم در اطراف آن جنازه گروه گروه ميايند و از كثرت مردان و زنان راه‌ها بسته شده‌اند ! زيد ميگويد : من گمان كردم متوكل فوت شده است . نزديكى از آن مردها رفتم و به او گفتم : اين ميت كيست ؟ گفت : اين جنازهء كنيزك متوكل است . او كنيزكى حبشى و سياه چهره بود كه نامش : ريحانه و متوكل فوق العاده به او محبت داشت ، سپس آنان براى آن كنيزك سياه فوق العاده تشريفات قائل شدند و او را در يك قبر جديدى به خاك سپردند . در ميان قبرش گل و رياحين و مشك و عنبر ريختند و يك قبهء عالى بر فراز آن ساختند . موقعى كه زيد با اين منظره مواجه شد غصه‌اش افزون و آتش غضبش شعله‌ور گرديد . لطمه به صورت خود ميزد . لباسهاى خود را پاره ميكرد . خاك غم بسر خويشتن ميريخت و ميگفت : وا ويلاه ! وا حسيناه ! يا حسين ! آيا جا داشت تو در كربلا در حالى كه : غريب و تنها و تشنه باشى شهيد گردى ؟ زنان و دختران و عيال تو اسير شوند ؟ كودكان تو ذبح گردند ؟ و احدى براى تو گريهء نكند . تو بدون غسل و كفن به خاك سپرده شوى و قبر تو را شخم بزنند تا نور تو را خاموش نمايند . در - صورتى كه تو پسر على مرتضائى . تو پسر فاطمهء زهرائى . ولى براى فوت يك كنيزك سياه اين همه تجملات بر پا شود . اما براى پسر محمّد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم غم و اندوهى در كار نباشد . زيد همچنان گريه و زارى ميكرد تا اينكه غش نمود و مردم عموما به او نگاه ميكردند . قلب بعضى برايش رقت كرد و برخى او را مجنون ميدانستند هنگامى كه به هوش آمد اين اشعار را انشاد كرد :