العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

397

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

سپس آن كشاورز يوغ را از گردن گاوها برداشت و گاوها را رها كرد و متوجه زيد مجنون گرديد و بزيد گفت : اى شيخ از كجا آمدى ؟ گفت : از مصر گفت : براى چه به اينجا آمده‌اى ، من ميترسم تو را بقتل برسانند . زيد گريان شد و گفت : وقتى به من رسيد كه قبر حسين عليه السلام را شخم زده‌اند غم و اندوه من به هيجان آمده است . آن كشاورز بقدم‌هاى زيد افتاد . پاهاى او را بوسيد و گفت : پدر و مادرم بفداى تو باد ، از آن موقعى كه تو نزد من آمدى رحمت به من رو آور شده و قلبم بنور خدا نورانى گرديده است . من به خدا و رسول ايمان آورده‌ام . مدت بيست سال است كه من اين زمين را شخم ميزنم . هر گاه آب بقبر حسين مىبندم آب فرو ميرود و حيران مىشود و در اطراف قبر حسين دور مىزند و يك قطره از آن بقبر حسين نميرسد . گويا : من در حال مستى بودم و اكنون ببركت قدم تو به هوش آمدم . و . . . آن كشاورز گريان شد و گفت : اى زيد ! تو مرا از خواب غفلت بيدار و هدايت كردى . من اكنون بسامراء نزد متوكل ميروم و اين قضيه را برايش شرح مىدهم . اگر خواست كه مرا ميكشد و الا آزادم مينمايد . زيد گفت : من هم با تو ميايم و سخن تو را تأييد ميكنم . هنگامى كه آن كشاورز نزد متوكل آمد و جريان معجزات قبر حسين را شرح داد غيظ و بغض متوكل لعين نسبت به اهل بيت پيامبر اسلام شديد شد و دستور داد تا آن كشاورز را بقتل برسانند . امر كرد تا طناب بپاى او بستند و او را از ناحيهء صورت در ميان بازارها كشيدند . سپس جسد پاكش ، را در محل اجتماع مردم بدار زدند تا براى ديگران عبرت باشد ! و ابدا كسى باقى نباشد كه اهل بيت را به خوبى ياد نمايد ! موقعى كه زيد مجنون با اين منظره مواجه شد غم و عزا و گريهء او شدت يافت بعدا صبر كرد تا جنازهء آن كشاورز را از بالاى دار فرود آوردند و در محل خاكروبه‌ها انداختند . زيد آمد و جنازهء او را به دجله حمل كرد . سپس آن را غسل داد و كفن