العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
392
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
دستور داد تا او را شهيد كردند . 12 - مؤلف گويد : در تأليفات علماء يافتم : كه سليمان اعمش گفت : من در كوفه بودم . همسايهاى داشتم كه نزد او مىنشستم . يك شب جمعه نزد او رفتم و گفتم : در بارهء زيارت حسين عليه السلام چه عقيدهاى دارى ؟ گفت : بدعت است . هر بدعتى گمراهى و هر شخص گمراهى اهل جهنم خواهد بود . اعمش ميگويد : من در حالى كه به او خشمناك بودم برخاستم و با خويشتن گفتم : من در وقت سحر نزد او ميروم و مقدارى از فضائل و مناقب امام حسين عليه السلام را برايش شرح مىدهم . اگر ديدم در عناد خود اصرار دارد او را بقتل ميرسانم . وقتى هنگام سحر فرا رسيد متوجه آن همسايه شدم و دق الباب نمودم و نام او را صدا زدم . ناگاه شنيدم زوجهاش ميگويد : شوهرم از اول شب به قصد زيارت حسين رفته است . موقعى كه من بدنبال او متوجه قبر مقدس امام حسين شدم ديدم : وى در حال : سجده ، دعا ، گريه ، توبه و استغفار است ! بعدا سر خود را برداشت و مرا نزديك خود ديد . من به او گفتم : اى مرد بزرگ تو ديروز ميگفتى زيارت حسين بدعت و هر بدعتى گمراهى و هر شخص گمراهى در دوزخ خواهد بود . ولى امروز آمدهاى و آن را زيارت ميكنى ! ؟ او گفت : اى سليمان ! مرا ملامت مكن . زيرا معتقد به امامت اهل بيت رسول خدا نبودم تا اينكه ديشب فرا رسيد و خوابى ديدم كه مرا دچار هول و ترس كرد . گفتم : چه خوابى ديدى ! ؟ گفت : مرد جليل القدرى را ديدم كه زياد بلند بالا و كوتاه قامت نبود . من اين قدرت را ندارم كه عظمت جلال و جمال و بهاء و كمال او را شرح دهم . او با گروههائى بود كه در اطرافش بودند و وى را بسرعت مىآوردند . در جلو او سوارى بود كه تاجى بر سر داشت . آن تاج داراى چهار پايه بود ، در هر پايهء آن يك گوهر بود كه مسافت سه روز راه را نورانى مينمود . من به يكى از خدامان او گفتم : اين شخص كيست : گفت : حضرت محمّد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است . گفت : آن شخص ديگر كيست ؟ گفت : على مرتضى است كه وصى وى