العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
393
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
مىباشد . بعدا بدقت نظر كردم و ناقهاى از نور ديدم كه هودجى از نور بر پشت آن بود . در ميان آن هودج دو نفر زن بود . آن ناقه در بين آسمان و زمين پرواز مىنمود . من گفتم : اين ناقه از كيست ؟ گفت : از خديجهء كبرا و فاطمهء زهراء عليهما السلام است . گفتم : اين كودك كيست ؟ گفت : حسن بن على مىباشد . گفتم : ايشان جمعا كجا ميروند ؟ گفت : براى زيارت حضرت حسين بن على كه مقتول و شهيد شده است بكربلاء ميروند . سپس من متوجه هودج فاطمهء زهراء شدم ناگاه ديدم رقعههائى كه چيزى در آنها نوشته شده بود از آسمان فرو ميريزد . جويا شدم : اين رقعهها چيست ؟ گفت : اين رقعهها امان نامهاى است از دوزخ براى زوارى كه شب جمعه به زيارت امام حسين عليه السلام ميروند . هنگامى كه من خواهان يكى از آن رقعه شدم به من گفت : تو ميگوئى : زيارت قبر امام حسين عليه السلام بدعت است . تو اين رقعه را بدست نخواهى آورد مگر موقعى كه حسين را زيارت كنى و بفضيلت و شرافت آن حضرت معتقد شوى . من در حالى كه مضطرب و هراسان بودم از خواب بيدار شدم و در همين ساعت به قصد زيارت مولايم امام حسين عليه السلام خارج گرديدم : من توبه كردم . اى سليمان ! من از قبر حسين مفارقت نمىكنم تا روح از بدنم مفارقت نمايد . دعبل بن على خزاعى ميگويد : هنگامى كه من با قصيدهء تائيه ( كه آخر شعرهاى آن به : تاء ختم شده است ) از نزد حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام مراجعت نمودم وارد شهر رى شدم . من در يكى از شبها كه قسمتى از آن طى شده بود مشغول قصيدهء خود بودم . ناگاه شنيدم شخصى دق الباب مىكند . گفتم : كيست ! گفت : يكى از برادران تو هستم . فورا رفتم و در را باز كردم . ناگاه ديدم شخصى وارد شد كه بدنم از ديدن او دچار لرزه شد و از خود بى خود شدم ! ! او در كنارى نشست و به من گفت : ترسان مباش ! زيرا من يكى از برادران جنى تو ميباشم كه در شب ولادت تو متولد شدهام و با تو نشو و نما كردهام . من نزد تو آمدهام تا موضوعى را برايت بگويم كه مسرور شوى و نفس و