العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
389
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
پير زنى سالخورده از اهل كوفه نزد ما بود . او موقعى نزد من آمد كه از فشار درد در فشار بودم . آن پير زن به من گفت : مرض تو همه روزه رو بشدت ميگذارد ؟ گفتم : آرى . گفت : دوست دارى من تو را به اجازهء خداى توانا معالجه نمايم ؟ گفتم : به هيچ چيز بيش از اين احتياج ندارم . او مقدارى آب كه در ميان قدح بود به من داد و مرض من آرام شد و به نحوى شفا يافتم كه گويا : هرگز مرضى نداشتهام . بعد از چند ماه كه آن پير زن نزد من آمد به وى كه نامش : سلمه بود گفتم : اى سلمه ! تو را به خدا قسم مىدهم كه بگوئى : چگونه مرا معالجه نمودى ؟ گفت : بوسيلهء يكى از دانههاى اين سبحه ( كه فعلا آن را تسبيح ميگويند ) وى يك سبحه در دست داشت . گفتم : اين سبحه چيست ! ؟ گفت : اين سبحه از گل قبر امام حسين عليه السلام است . من به او گفتم : اى زن رافضى ! تو مرا بوسيلهء گل قبر حسين مداوا كردى ؟ ناگاه ديدم او با حالتى خشمناك از نزد من خارج شد . به خدا قسم كه مرض من شديدتر از اول عود كرد و من دائما به نحوى از آن رنج مىبردم كه از جان خويشتن ميترسيدم . راوى ميگويد : پس از اين جريان مؤذن اذان گفت : آن دو نفر برخاستند و پس از اينكه نماز خواندند رفتند . 10 - نيز در كتاب : امالى شيخ از موسى بن عبد العزيز نقل مىكند كه گفت : يوحنا پسر سراقيون نصرانى كه طبيب بود مرا در خيابان ابو احمد ملاقات كرد و مرا نگاه داشت و گفت : تو را به حق پيامبر و دينى كه داريد قسم مىدهم اين شخصى كه قبرش طرف قصر ابن هبيره است و گروهى از شما آن را زيارت ميكنند كيست ؟ آيا او از اصحاب پيغمبر شماست ! گفتم : وى پسر دختر پيامبر ما است . منظور تو از اين پرسش چه بود ؟ گفت : من راجع به او حديث عجيبى دارم . گفتم : چه حديثى ؟ گفت : يك شب شاپور كبير خادم رشيد را نزد من فرستاد و مرا خواست . وقتى من نزد او رفتم به من گفت : با من بيا با او رفتم و بر موسى بن عيسى هاشمى وارد شديم موسى را در -