العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

390

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

حالى يافتيم كه ديوانه و بمتكائى تكيه كرده بود . جلو موسى طشتى بود كه اخلاط دهان خود را در ميان آن ميريخت . در آن موقع هارون الرشيد او را از كوفه خواسته بود . شاپور متوجه يكى از خادم‌هاى خصوصى موسى شد و گفت : چه خبر است ! ؟ آن خادم گفت : موسى الساعه در حالى نشسته بود كه ندماء و يارانش در اطرافش بودند . موسى با كمال صحت و سلامتى جسمى بود . ناگاه نام حسين بن على بميان آمد . يوحنا گفت : اين همان كسى است كه من در بارهء او از تو جويا شدم . موسى گفت : رافضىها يعنى شيعيان راجع به اين حسين غلو ميكنند و ميگويند : تربت قبر او دواء است و امراض خود را با آن تربت معالجه مينمايند . مردى از بنى هاشم كه در آن مجلس حضور داشت گفت : من يك مرض بسيار شديدى داشتم . هر نحوه معالجه‌اى كه ممكن بود كردم ، ولى ثمرى نداشت . تا اينكه كاتب من به من گفت ؟ از تربت امام حسين عليه السلام براى معالجه تهيه كن . هنگامى كه من با آن تربت معالجه نمودم مرضى كه داشتم بر طرف شد . موسى گفت : از آن تربت نزد تو هست ؟ گفت : آرى . سپس فرستاد تا آن تربت را آوردند . موسى بن عيسى آن تربت را گرفت و زير مقعد خود نهاد . منظور موسى از اين عمل تمسخر افرادى بود كه با آن تربت معالجه ميكردند و تحقير آن مردى كه با تربت امام حسين مداوا كرده بود . وقتى موسى تربت حسين را زير مقعد خود نهاد ناگاه فريادش بلند شد : النار ! النار ! الطست ! الطست ! يعنى فرياد از آتش ! فرياد از آتش ! طشت ! طشت ! موقعى كه ما طشت آورديم اين اشيائى را كه مىبينى خارج كرد . ندماء برگشتند و اين مجلس بمجلس ماتم تبديل شد . يوحنا ميگويد : شاپور به من گفت : ببين ميتوانى او را معالجه كنى ؟ من شمعكى خواستم و به آنچه كه وى استفراغ كرده بود نظر كردم . ناگاه ديدم :