العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
379
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
من خيلى تعجب كردم و به او گفتم : آيا تو يك چنين منظرهاى را ديدى ! ؟ گفت : آرى به حق آن خدائى كه آسمان را آفريده است ، من اين موضوع را به چشم خود ديدم . سپس به من گفت : تو و يارانت نيز اعانت ميكنيد به آن امورى كه ما ديديم و قلب مسلمين را اگر مسلمانى وجود داشته باشد جريحهدار مينمائيد . گفتم : واى بر تو ! كدام امور ؟ گفت : زيرا شما بر پادشاه خود راجع به اعمالى كه نسبت بقبر امام حسين انجام داده و ميدهد اعتراض نميكنيد . گفتم : چه عملى انجام داده است ؟ گفت : آيا جا دارد : قبر پسر پيغمبر خدا شخم و زمين آن كشت و زرع شود ؟ گفتم : قبر آن بزرگوار كجا است ؟ گفت : در همين زمينى است كه تو ايستادهاى . ولى موضع قبر ناپيدا شده است . ابو بكر بن عياش ميگويد : من قبر را تا آن وقت هرگز نديده بودم و در طول عمرم نزد آن نرفته بودم . من به شخصى گفتم : بر من منت بگذار و آن قبر را به من نشان بده . آن مرد با من آمد و مرا نزد حائر امام حسين عليه السلام نگاه داشت . آن حائر داراى در و دربان بود . گروه فراوانى بر در حائر بودند . من به آن دربان گفتم : ميخواهم نزد پسر پيغمبر يعنى امام حسين بروم . گفت : در اين موقع مقدور نيست ، گفتم : چرا ؟ گفت : فعلا ابراهيم خليل و حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و جبرئيل و ميكائيل و گروه فراوانى از ملائكه براى زيارت امام حسين آمدهاند . ابو بكر بن عياش ميگويد : من در حالى از خواب بيدار شدم كه دچار خوف شديد و غم و اندوه بودم . مدتى از اين جريان گذشت و نزديك بود كه من اين خواب را فراموش كنم . سپس ناچار شدم براى پولى كه از مردى كه از بنى غاضره ميخواستم بسوى آنان خارج گرديدم . وقتى متوجه آنان شدم اين خواب را بخاطر نداشتم تا اينكه به پل كوفه رسيدم و با ده نفر دزد مواجه شدم . وقتى چشم من به آنان افتاد آن خواب را بخاطر آوردم و دچار خوف گرديدم . دزدها به من گفتند : آنچه را كه دارى واگذار كن و خويشتن را نجات بده .