العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

378

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

موقعى كه موسى بن عيسى ابو بكر را ديد به او مرحبا گفت و وى را نزديك خود برد و بر فراز تخت خويشتن جاى داد . ولى هنگامى كه من به ايوان رسيدم مرا از جلو رفتن ممنوع نمودند . وقتى ابو بكر روى تخت مستقر شد و به من نگاه كرد كه نزد ايوان ايستاده بودم مرا صدا زد . من در حالى رفتم كه نعلين‌هايم بپايم بود و يك پيراهن و شلوار پوشيده بودم ابو بكر مرا در جلو خود نشانيد . موسى متوجه ابو بكر شد و به او گفت : اين همان مردى است كه ما راجع به او گفتگو ميكرديم ؟ گفت : نه . بلكه اين مرد را آورده‌ام كه بر تو شاهد باشد . گفت : براى چه ؟ گفت : براى اين عملى كه با اين قبر انجام دادى . گفت : كدام قبر ؟ گفت : قبر حسين بن على ابن فاطمه دختر پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم . زيرا موسى بن عيسى فرستاده بود قبر امام حسين و اطراف آن را شخم زده بودند و محل كشت و زرع قرار داده بودند . رگهاى گردن موسى پر و در غضب شد و به ابو بكر گفت : تو را با اين موضوع چكار ! ؟ ابو بكر به او گفت : بشنو تا برايت بگويم . من در خواب ديدم گويا : بسوى خويشاوندان خود كه در غاضريه‌اند خارج شدم . وقتى به پل كوفه رسيدم تعداد ده خوك متعرض من شدند كه هلاكم نمايند . خداى توانا مرا بوسيلهء مردى از بنى اسد كه او را مىشناسم نجات داد و من بدنبال مقصد خود رفتم موقعى كه بقريهء شاهى رسيدم راه را گم كردم . پير زنى را در آنجا ديدم . او به من گفت : اى آقا قصد كجا دارى ؟ گفتم : غاضريه گفت : وقتى به انتهاى اين بيابانى كه در جلو تو مىباشد برسى راه را پيدا خواهى كرد . هنگامى كه رفتم و راه برايم واضح شد و به نينوا رسيدم شخص بسيار بزرگوارى را ديدم كه در آنجا بود به او گفت : اهل كجائى ؟ گفت : اهل همين قريه . گفتم : چند سال عمر كردى ؟ گفت : نميدانم چقدر از عمرم طى شده است . ولى از دير زمانى بخواطرم مىآيد : حسين بن على و يارانش و اهل بيت او را ديدم كه از آشاميدن اين آب فرات ممنوع بودند . در صورتى كه سگها و وحوش از اين آب ممنوع نبودند ! !